X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 28 تیر‌ماه سال 1389

 

 

وبسایت "کوله پشتی" به زودی همراه با مطالب و عکس سفرهای گذشته، اطلاعات جامعی درباره انواع سفرها _ با جیپ، کوله پشتی، تورهای ماجراجویانه، هیچ هایکینگ و..._ اطلاعاتی درباره نحوه درست کردن آتش، برپا کردن کمپ، آشپزی در سفر، ایمنی سفر برای خانم های تنها و برنامه سفرهای بعدی ام طراحی و اجرا می شود.   

امیدوارم شما را دوباره در وبسایت جدیدم ملاقات کنم.

سه‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1389

شکوفه آذر هستم. روزنامه نگار و داستان نویس. بعد از سفر backpacking به چند کشور آسیای میانه، بسیاری از دوستان از من خواستند تا به عنوان تورلیدر آنها را به سفرهای ماجراجویانه ببرم. شاید این وبلاگ راهی باشد برای راهنمایی دوستان به جهانگردی و ایرانگردی ماجراجویانه و جذاب. 

بعضی از گزارش های مطبوعاتی، سفرنامه ها و صفحه ویکی پدیای من در اینترنت موجود است.

سه‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1389

زن روس در فنجان قهوه دختر قرقیز

در سرزمین چشم بادامی های مو مشکی، در خیابان های خلوت بیشکک، پایتخت قرقیزستان که تو هرگز نمی توانی در طول روز و در شلوغ ترین نقطه، جمعیتی بیش از 500 نفر ببینی، زنان بالا بلند روس با موهای بلوند، چشم های آبی و آرایش های تند، آنقدر به چشم می آیند که تو ناخوداگاه سرت را با آنها از این سو به آن سو  می چرخانی.

زیر درختان کهنسال خیابان های عریض بیشکک، زنان به دو دسته تقسیم می شوند: زنان مومشکی، آرام، با چشم های تیره بادامی و روحی شرقی؛ زنان اصیل قرقیزی. همان ها که در رمان های "چنگیز آیماتوف" مشهورترین نویسنده قرقیزی خوانده ایم. همان ها که وصفشان در "ماناس"، بزرگ ترین حماسه قرقیزی، بارها و بارها آمده. و زنان دیگر، زنان روس، بالا بلند و بلوند، با چشم های آبی و سبز و چهره های سرد.

میانگین در آمد ماهانه یک کارمند در قرقیزستان 50 دلار است. اساس اقتصاد آن بر دامداری و کشاورزی است و با این حال مردمی قانع و سرزنده در آن زندگی می کنند. مردمی که اوقات فراغت آنها در پارک ها، بارها و رستوران ها می گذرد. 90 در صد این مردم مسلمان سنی هستند اما در سراسر شهر به زحمت یک مسجد دیده می شود. زبان رسمی قرقیزی و روس است و نژادهای اصلی، قرقیز، روس و ازبک. وقتی 15 سال پیش اتحاد جماهیر شوروی فروپاشید، دیگر چیز زیادی از سنت های تاریخی و حماسی این قوم سرکش باقی نمانده بود. از این رو شهر بیشکک چهره ای شبیه همه شهرهای کمونیستی و بلوک شرق را دارد. چهره ای زیبا اما سرد. درست شبیه زنان روس.

 

به زبان فارسی ایراددار گفت: "من به ایران آمده ام. من شش ماه در دانشگاه علامه طباطبایی زبان و ادبیات فارسی خواندم. من...". اگر به قرقیزستان رفته باشید و بدانید که مردم آنجا هیچ زبانی غیر از زبان قرقیزی یا روسی نمی دانند، می فهمید چه موهبتی است که از قضا با دختری آشنا شوی که زبان فارسی می داند، به ایران آمده است و خیابان ولی عصر و میدان ونک و دانشگاه علامه طباطبایی را هم می شناسد!

چشم های بادامی و باهوشش را به من دوخت و گفت: دانشگاه علامه طباطبایی، دانشگاه خوبی است؟

گفتم: خوب... یکی از بهترین ها در ایران.

نفسی به راحتی کشید و گفت: "من همیشه در اینجا به دوستانم می گویم که من افتخار می کنم که من در دانشگاه علامه طباطبایی درس خوانده ام!" او عادت داشت که اول همه جمله هایش، فاعل را تکرار کند. احتمالا استاد ایرانی او در دانشگاه علامه فرصت نکرده بود که به او "حذف به قرینه لفظی و معنوی" را بیاموزد!

دختر قرقیزی مترجم مرد میانسال ایرانی بود که به امید تجارت رب گوجه فرنگی، در بیشکک خانه خریده بود و در مدت 15 سالی که به قرقیزستان رفت و آمد می کرد،  نتوانسته بود زبان قرقیزی یا روسی را یاد بگیرد! برنامه بعدی او بعد از تاسیس کارخانه رب گوجه فرنگی، گرفتن یک زن روس بود! مرد ایرانی بالای 55 سال سن داشت.

دوست قدیمی من، فرزانه، برای دیدن من و همسفر امریکایی ام، به بیشکک آمد تا چند روزی را با هم باشیم. وقتی دختر قرقیزی فهمید که دوست من فال قهوه می گیرد، اول ساکت ماند. چون اصلا نمی دانست که فال قهوه یعنی چه. بعد وقتی که فهمید، مشتاق شد و قرار شد که روز بعد همگی به تنها رستوران ترک در بیشکک برویم. تنها جایی که در آن قهوه ترک پیدا می شد.

ته فنجان یک خروار قهوه چسبیده بود و نوار باریکی از قهوه دور تا دور لبه آن را پوشانده بود. فرزانه به سمت دختر قرقیزی خم شد و گفت: من تو را اصلا نمی شناسم. حتی نمی دانم که شوهر داری یا نه. ضمنا یادت باشد که فال در هر صورت خرافات است.

دختر قرقیز پرسید: چی است؟

فرزانه گفت: خرافات. یعنی... دروغ! باور به چیزهایی که حقیقت ندارد!

دختر مبهوت مانده بود. گفت: پس چرا فال می گیریم؟

توضیح دادن اینکه تو باید به چیزی اعتقاد پیدا کنی یا لااقل گوش بدهی که پیشاپیش می دانی، دروغ است، کار دشواری بود. از خیرش گذشتیم و فال شروع کرد.

رستوران پر از زنان روس بود. با لباس های رنگارنگ تابستانه. دختر قرقیز قبلا گفته بود که زنان قرقیز در بیشکک چه آتشی می سوزانند. گفته بود که مردهای قرقیز اغلب نه، گاهی، به زنان قرقیز خود خیانت می کنند. در بیشکک، رستوران ها غذای روسی سرو می کرد، بارها موسیقی روسی پخش می کردند و زبان رسمی بعد از قرقیزی روسی بود.

فرزانه گفت: تو شوهر داری. درست است؟

دختر قرقیز با چشم های مورب قهوه ای اش، معصومانه نگاه کرد و گفت: بلی.

فرزانه گفت: شوهر تو برای کار، زیاد به مسافرت می رود. نه؟

دختر گفت: بلی. بلی.

فرزانه گفت: شوهر تو همین حالا هم در مسافرت است. راه دور. فکر کنم. در شهر دوری است.

دختر باز هم سرش را به فرزانه نزدیک کرد و گفت: بلی. او در "اوش" است. او همیشه برای ماموریت به آنجا می رود.

زنی بالا بلند و بلوند از کنار میز ما گذشت. چند سر با او از این سوی رستوران به سمت دیگر رفت. مرد ایرانی به من گفت:" آن مردی که با آن زن بود را دیدی؟" دیده بودم. مردی سبزه رو با قدی متوسط که ویژگی چهره مردهای قرقیز یا روس را نداشت. مرد ایرانی گفت: "او ایرانی است. مشهدی. من در ایران او را می شناسم. او هم مرا می شناسد. در آنجا زن و بچه دارد. برای تجارت به اینجا می آید. اما ما هیچ وقت به روی خودمان نمی آوریم که همدیگر را می شناسیم. نه در ایران و نه در اینجا."

فرزانه گفت: "شوهر تو مرد خوبی است اما..." مکثی کرد و ادامه داد: "ببین، همه اینها خرافاته. یعنی ولش کن... از این گوش می شنوی، از اون گوش در می کنی..." دختر قرقیز سعی می کرد معنی اینهمه حرف های ضد و نقیض را بفهمد. او قطعا در مدت کوتاهی که در ایران بود، این وجه نقیضه گویی ایرانیان را ندیده بود.

فرزانه ادامه داد: "شوهر تو مرد خوبی است... اما... فکر می کنم که کمی خشن است... می دانی از آن مردها که هم خشن هستند و هم مهربان. حد وسط ندارند... می فهمی؟"

دختر سرتکان داد. اما از حالت چشم هایش پیدا بود که هنوز چیزی دستگیرش نشده.

فرزانه ادامه داد: "جوان و خوش قیافه هم هست. اتفاقا تو را هم خیلی دوست دارد. این قلب را می بینی. اینها... قلب بزرگ قشنگی است اما خود تو هم حواست جایی دیگر است. تو به کار فکر می کنی. می خواهی پیشرفت کنی. می خواهی زن موفقی باشی. این راه را می بینی؟ هان؟... تو با سختی از این راه می روی بالا. تو می خواهی به مقام و افتخار برسی اما... یک نفر هست که به تو حسودی می کند. یک مرد. من فکر می کنم که آن مرد... آن مرد شوهرت است".

من و ربکا الکی شروع کردیم به حرف زدن تا اگر فرزانه دارد در ذره های قهوه ای قهوه، رازی را می بیند که هر آن ممکن است، بر ملا کند، ما مثلا نشنویم.... اما ما می شنیدیم.

دختر خودش را بیشتر به فرزانه نزدیک تر کرد و گفت: بگو... بگو...

فرزانه گفت: "تو به جایی می رسی که می خواهی از شوهرت جدا شوی. شاید تا یک سال دیگر. عدد 12 برای تو افتاده. تا 12 هفته یا 12 ماه دیگر رازی بر تو آشکار می شود. خیلی تکان دهنده است. خیلی خیلی ناراحت می شوی اما قصه نخور... این خورشید را می بینی؟ درست بالای سر تو است. خورشید هم راز ها را آشکار می کند و هم حامی است. یک نیروی قدرتمند است که به تو کمک می کند."

دختر قرقیزی گفت: چه رازی؟

فرزانه من و من کرد و گفت: راستش نمی دانم.

دختر اصرار کرد: به من بگو.

فرزانه فنجان را جا به جا کرد. آن را به چشم هایش دور و نزدیک کرد و گفت: پای یک زن در میان است. یک زن قد بلند که خیلی خبیث است.

-           که چی هست؟

-           بد. بدجنس. اما خوب... خوشگل است. موهایش بلند است. می دانی... فکر می کنم که خیلی طرف خوشگل است...

روز بعد، دختر قرقیز را ندیدم. روز بعدی هم او را ندیدم. روزی که می خواستم از فرزانه و همسفر امریکایی ام هم جدا شوم و به سمت چین بروم، باز هم دختر قرقیز را ندیدم. موقع خداحافظی مرد میانسال ایرانی به من گفت: اگر تا سال دیگر به اینجا آمدی، به من سر بزن. من حتما تا آن موقع زن گرفته ام. زن روس!...

کوله پشتی روی دوشم بود. تنها، لا به لای آدم هایی که یا ازبک بودند یا قرقیز یا روس قدم می زدم و به این فکر می کردم که بگذار کمی بیشتر در این شهر راه بروم. داشتم در سرزمینی راه می رفتم که روس ها 15 سال پیش نظام سیاسی خودشان را جمع کرده بودند و رفته بودند اما یادشان رفته بود که زن هایشان را که مثل مفهوم فریبنده "حاکمیت طبقه کارگر" هنوز در خانه ها و ذهن ها، جا مانده بود، با خود ببرند. زنانی که زنان زمانی سرکش حماسه "ماناس" حالا بخاطر شبیه شدن به آنها، موهایشان را رنگ می کنند. زرد زرد. رنگی که هیچ به آنها نمی آید...

منتشر شده در روزنامه سرمایه 1384

سه‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1389

از ایران تا هند- بخش پایانى

لاهور که آخر جهان بود و سفر من

با آدا، دختر هنگ کنگى زود دوست شدم و وقتى فهمیدم که در ادامه سفرش به ایران مى آید، از او دعوت کردم تا به خانه ما هم بیاید. او فرداى همان روز به سمت کوئیتو یا به قول ما ایرانى ها کویته، حرکت کرد و از آنجا وارد خاک ایران شد و حدود سه هفته بعدش به خانه من در تهران آمد. این بار قصد داشتم تا وقتى که ویزایم اجازه مى دهد در لاهور بمانم. به مالک صاحب مسافرخانه گفتم که مى خواهم قوال ها را ببینم. او همان شب یک گروه قوال را به پشت بام مسافرخانه دعوت کرد. گروه جوانى که در لاهور از شهرت نسبى برخوردار بودند. شب صندلى ها را کنار کشیدیم و جا را براى آنها باز کردیم. همه توریست ها روى زمین و صندلى نشستند و گروه قوال ده نفره هم رو به رو. در آنجا بودم که مطمئن شدم پاکستانى ها هم مثل افغانى ها ایران و ایرانى ها را دوست دارند. قوال که نادر نام داشت، در همان اول به انگلیسى گفت که من مى خواهم به افتخار این خانم ایرانى، یک موسیقى قوالى فارسى بخوانم. موسیقى او که با سازهاى مخصوص ضربى و بادى و کف زدن هاى منظم گروه همراه بود، در مدح حضرت محمد بود. زیبا بود و من مدام از آنها و دیگران عکس و فیلم مى گرفتم. دو روز بعد مالک به همه بچه هاى مسافرخانه که حالا دیگر با هم دوست شده بودیم، گفت آماده باشیم که مى خواهد ما را به یک برنامه مخصوص صوفى ها ببرد. ما متوجه شده بودیم که در آن ماه، یعنى در شهریور ماه، بیشترین برنامه هاى صوفیان لاهور برگزار مى شود. یک فستیوال سالانه هم قرار بود در یکى از استان هاى شمالى برگزار شود که مى گفتند جمعیت میلیونى براى دیدن آن برنامه از سراسر دنیا به آنجا مى روند اما من چون ویزایم کوتاه مدت بود، نتوانستم بروم. خلاصه آن شب که قرار بود نخستین برنامه از صوفى ها را ببینیم فرا رسید. غروب مالک براى همه موتور گرفت- از همان ها که تویش یک اتاقک فلزى کار گذاشته اند و من و یک دختر سوئیسى و یک دختر آمریکایى را سوار اتومبیل کوچک خودش کرد. حالا دیگر با بچه هاى مسافرخانه دوست شده بودم. یک دختر سوئیسى و چند پسر انگلیسى، استرالیایى، آمریکایى، آفریقاى جنوبى، بولیویایى، فرانسوى، اسپانیایى، ایرلندى و بلژیکى و یک ژورنالیست دورگه فنلاندى- ژاپنى. پسر ایرلندى خیلى خجول و کم حرف بود. پسر بولیویایى خیلى صمیمى و مهربان و با روحیه صوفیانه بود. او سه سال بود که به همه روستاها و شهرهایى که صوفیان در آنجا هستند، سفر مى کرد تا در مورد صوفیسم تحقیق کند. در حقیقت او خودش یک صوفى بود و اطلاعات فوق العاده اى در این زمینه داشت. او آرزو داشت که بتواند ویزاى ایران را بگیرد تا مطالعه اش در مورد صوفى هاى جهان کامل شود. پسر انگلیسى خوش خلق اما کمى از خود متشکر بود. پسر دورگه کنجکاو و دختر سوئیسى بسیار افسرده و غمگین بود. در آن ده، دوازده روزى که با آنها بیشتر آشنا شدم هر کدام روحیه خودشان را تا حدودى بروز داده بودند. دو پسر ایرلندى خیلى بذله گو و صمیمى بودند و مدام از بابى ساندز حرف مى زدند و وقتى فهمیدند من بابى ساندز آنها را - خیلى بهش مى بالیدند - مى شناسم، نزدیک بود شاخ در بیاورند. پرسیدم چرا آنقدر از بابى ساندز حرف مى زنند؟ گفت براى اینکه ما به او بیشتر از هر کس دیگرى افتخار مى کنیم. هنوز مردم اسم بچه هایشان را بابى مى گذارند و در مورد او کتاب و شعر مى نویسند. گفتم ولى شما جیمز جویس و لورنا مک کنت را هم دارید! جالب اینکه آنها چندان این دو نویسنده و خواننده را نمى شناختند. پسر فرانسوى هر بعدازظهر با گیتارش بالا مى آمد و براى همه گیتار مى زد. دفتر نت و ترانه هایش را هم با خودش آورده بود! پسر آفریقاى جنوبى بسیار قدبلند بود و روحیه خیلى سرزنده اى داشت. او - توربن- با موتور سفر مى کرد. توربن به من گفت که بعد از ۴ سال کار در دهلى، مى خواهد به خانه اش در آفریقاى جنوبى برگردد. تصمیم داشت از پاکستان به ایران و از ایران به اروپاى شرقى و بعد یونان و آفریقا برود. فکر مى کرد که سفرش حدود دو سال طول مى کشد. پسر استرالیایى، جیمى، سه سال بود که در سفر بود! او هم فقط دو بار در این سفر با هواپیما سفر کرده بود. یک بار آن پرواز، از استرالیا تا ژاپن بود. بعد آسیاى جنوبى و لائوس و کامبوج و ویتنام و... را گشته بود تا رسیده بود به پاکستان. او بعد مى خواست برود به ازبکستان، تاجیکستان، مغولستان، ترکمنستان، ایران، دبى و از آنجا هم پرواز کند به استرالیا و سفرش را بعد از سه سال تمام کند. او هم وقتى به ایران آمد به خانه من آمد و غمگین بود که سفرش رو به اتمام است و احساس گیجى مى کرد و مى گفت که نمى داند چقدر زمان لازم است تا خودش را با خانه و کار و زندگى معمولى وفق دهد! مشکلى که من هم داشتم. دختر سوئیسى که از یکى از دهات سوئیس آمده بود و در آن ده خدمتکار یک رستوران بود، چشم هاى گودافتاده خیلى افسرده اى داشت. هنوز چشم هایش را به خاطر دارم؛چشم هاى درشت غمگین. خیلى غمگین.

• شبى که «گونگا» مرکز هستى بود

مراسم صوفى ها که در آنجا به Sufi night معروف بود در یک قبرستان، همجوار مقبره یک صوفى بزرگ برگزار مى شد. حیاط چیزى حدود دویست متر بود که لبالب از جمعیت بود. خدمتکار مالک از میان جمعیت به هم فشرده راه را براى ما باز کرد تا کنار صوفى بزرگ. من کنار صوفى نشستم و نگاه کردم به جمعیتى که هیچ زنى در میان آنها نبود. از کناردستى ام که بین من و صوفى بزرگ نشسته بود به انگلیسى پرسیدم که چرا هیچ زنى نیست؟ گفت زن ها نمى توانند به این مراسم بیایند. هر چه پرسیدم چرا؟ رنگ به رنگ شد و گفت نمى توانم بگویم! مدتى نگذشت که یک زن میانسال در حالى که در دهانش داشت ناس بزرگى را ملچ و ملوچ مى کرد، آمد و راه را باز کرد و کنار صوفى نشست. معلوم شد که او داراى مقام معنوى است و ظاهراً فقط زنان انگشت شمارى مى توانند به این مراسم بیایند که داراى مقام هستند وگرنه دیگر زنان نمى توانند وارد محوطه مردان شوند هرچند که صوفى باشند. دو سیم کلفت از فضاى بالاى سرمان رد کرده بودند و دو پنکه به آنها آویزان بود. پنکه اى که فقط دود ها را از این طرف به آن طرف مى کشاند. یک گروه کوچک مشغول نواختن بود. پرسیدم گروه معروف Gunga همین است؟ گفتند نه. او آخرین گروه است. او حدود ساعت ۱۲ شب مى آید. رسم این بود که دو گروه مى نواختند تا بالاخره گونگا بیاید. من از بعدازظهر مدام اسم Gunga را از همه شنیده بودم؛ کسى که مى گفتند بهترین طبلا نواز لاهور است. هنوز ساعت ۹ بود!

ساعت حدود ۱۱ شب بود که همهمه اى شد و گونگا (Gunga) با هیبت یک مرد اسطوره اى از لابه لاى ازدحام وارد شد. مردى حدود سى و اندى ساله، سیه چرده، موهاى بلند روغن زده فرفرى که همه صورتش را پوشانده بود، قد بلند، با شکم بزرگ و درشت هیکل و با پیراهن زرشکى و گل هاى ریز مشکلى و طبلایى بزرگ، راه را با فشار از میان جمعیت باز کرد. گروه آنها سه نفره بود. خودش، برادرش و یکى دیگر. وقتى اولین چوب هاى مخصوص شان را به طبلا زدند نفس در سینه ام حبس شد. افسوس که نمى توانم نواى موسیقى را توضیح دهم یا توصیف کنم. فقط این طور بگویم که آنقدر این گروه پرهیجان و خستگى ناپذیر ساز مى زدند که همه را به حالت وجد در آورده بودند. مى زدند و مى زدند و مى زدند. نمى توانستم چشم از آنها بردارم. بقیه هم همین طور بودند. همه چیز تحت تاثیر آنها و صداى بم سازهایشان قرار گرفته بودند. انگار در همه آن چهار ساعتى که آنها طبلا مى زدند، جهان حول مرکزیت آنها مى چرخید. گونگا از لابه لاى موهایش به مردم، توریست ها و دو همنوازش لبخند مى زد و خودش را با موسیقى تکان تکان مى داد. بعد گروه سه نفره هر کدام به نوبت تک نوازى مى کرد و به حریفش نگاه مى کرد و وقتى به اوج مى رسید، موسیقى را آن یکى ادامه مى داد. یکى از صوفیان با لباس مخصوصى که به تن داشت، با یک صدف بزرگ، گاهى مثل شیپور صداى بمى ایجاد مى کرد. یک مرد باد بزن که به او به انگلیسى «فن من» مى گفتند، لابه لاى جمعیت جا باز مى کرد تا مردم را با یک بادبزن بزرگ، باد بزند. یک نوع حلوا هم دست به دست بین مردم تقسیم مى شد. موسیقى اوج مى گرفت. بعد کسى مى فریاد مى زد: نور على جل الله! و بعد همه جمعیت با شور وصف ناپذیرى یکپارچه فریاد مى زدند: نور على جل الله. نور على جل الله. نور على جل الله. فقط شور بود و موسیقى و مردمى که خود را سپرده بودند به موسیقى و اتمسفر قوى آنجا. در این بین بعضى از خود بى خود مى شدند و به حالت رعشه به کف زمین مى افتادند. بعضى دیگر سرشان را بى خودانه تکان تکان مى دادند و برخى دیگر در گوشه و کنار در همان جاى تنگ خودشان، سماع مى کردند و چرخ مى زدند و چرخ مى زدند و چرخ مى زدند. در تمام این مدت گونگا حتى یک کلمه هم به لب نمى آورد و فقط نگاه مى کرد و لبخند مى زد. پسر حدود ۱۸ ساله اى که پیش از گونگا طبلا مى زد و بسیار هم ماهرانه مى زد، زیر پاى او نشسته بود و با دستارش گاهى عرق صورت گونگا و همکارانش را پاک مى کرد. رفتارى مانند مرید و مرادى داشت و چشم از گونگاى جوان برنمى داشت. بعد از حدود دو ساعت، یعنى حدود ساعت یک شب، گونگا با آن هیبتش، به جمعیت فشار آورد تا دو مرد قدکوتاه و با موهاى بلند وارد شوند. گونگا دایره وسط را که براى نواختن آنها، باز شده بود گشادتر کرد تا آن دو مرد هم جا شوند. آن دو مرد، رقصندگان مراسم بودند. کسانى که در سماع مهارت داشتند. اول همنوا با موسیقى آرام آرام دور دایره خالى چرخیدند و با دست خاک را بوسیدند. بعد شروع کردند به پا کوبیدن و پا کوبیدن و آرام آرام حالت سماع به خود گرفتند و رقصیدند و رقصیدند و ناگهان با چنان سرعت غیرقابل توصیفى دور خود چرخیدند که در تصویر مونیتور دوربین من به جز خطوط مبهم از آنها، چیزى ضبط نشد!

مراسم تا ۳ صبح ادامه داشت و اگر گونگا با دست به دهانش اشاره نمى کرد که گرسنه است، جمعیت هرگز پراکنده نمى شد. تا آن موقع هر سه نفر طبلا مى زدند و آنقدر زدند و زدند و زدند تا طبلاى یکى از آنها پاره شد. اما گونگا با برادرش بى آنکه حتى دقیقه اى به بازوهایشان استراحت بدهند تا آخرین وقت نواختند.

گونگا انگشت هاى دستش را جمع کرد، به دهانش طورى اشاره کرد که یعنى گرسنه است و غذا مى خواهد. بعد موسیقى آرام گرفت و ما از جمع فاصله گرفتیم. وقتى بیرون مى آمدم، گونگا روى زمین نشسته بود. من به او گفتم که او فوق العاده است! فوق العاده. او باز هم هیچ چیز نگفت. فقط با لب هاى پهنش لبخند زد و کارتش را به من داد. من از آن به بعد مسحور گونگا و گروه موسیقى او بودم. هر روز به مالک مى گفتم که مى خواهم باز هم به مراسم گونگا بروم. مالک مى خندید و مى گفت که تو مى دانى گونگا، گنگ است؟ گونگا کر و لال است؟! کم مانده بود از تعجب شاخ در بیاورم. چطور ممکن بود که گونگا، بهترین طبل نواز لاهور نتواند صداى موسیقى خودش را بشنود؟ چطور ممکن بود او با دیگران همنوایى کند بى آنکه موسیقى آنها را بشنود؟ مالک گفت او با احساس کردن ضربه هاى طبلا بر شکمش موسیقى را مى فهمد! بعد مالک لبخند کشدارى زد و گفت گونگا همسایه و دوست من است. مى خواهى به خانه اش برویم؟ و نمى دانم چرا گفتم: نه! حالا که از آن وقت چیزى حدود هفت ماه گذشته از خودم تعجب مى کنم که چرا به او گفتم: نه! منى که از هر چیز خوب در سفرم استقبال مى کنم! نمى دانم. شاید براى اینکه احساس مى کردم باید دوباره به لاهور بیایم تا این بار فقط از زندگى و موسیقى گونگا فیلمى یا داستانى بسازم؟! یا نمى دانم چه. شاید مى خواستم در ذهنم هنوز و همیشه طعم نخستین دیدار و نخستین نوا را مزمزه کنم؟!

سه‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1389

از ایران تا هند- 17

لاهور، شهری که باید دوباره شناخت

دیگر به آخر سفر می رسیدم.  این را می دانستم و از یادآوری آن، ناراحت می شدم. شاید این به نظر غیر طبیعی برسد که من دلتنگی های اندکی برای خانواده و دوستان و چیزی به نام وطن داشتم. داشتم البته. اما نه از آن جنس که مرا وادار به بازگشت زودهنگام کند. حدود 2 ماه و اندی بود که در سفر بودم و هنوز فکر می کردم که دلم می خواهد بروم، بروم، بروم... تشنه و جست و جو گر بودم هنوز.

از هند آمدم دوباره به پاکستان. روی تخت فنری ام رو به پنجره در طبقه دوم مسافرخانه ام به نام " regal internet" در لاهور پاکستان نشستم و فکر کردم: افغانستان و طوفان های خاک و جاده های ناهموار و مین های حاشیه جاده و طالبان و مردم دره پنجشیر تمام شد؛ تاجیکستان و زنان و مردان نجیب و قانع و کوه نشینان ارتفاعات پامیر تمام شد؛ قرقیزستان و مراتع وسیع و سبز و یک ها و اسب های وحشی و شیر ترش اسب و کامیون های بین راهی تمام شد؛ چین و شهر باستانی کاشغر و بازار هزار و یک شبی اش تمام شد؛ هند هم با همه راز و رمزها و گلدن تمپل و هندو تمپل و پاتریک و هایدی و رنگ و نور و خاطره تمام شد.  و حالا من مانده ام و پاکستان که مرز وسیعی با کشوری دارد که کشور من است؛ ایران. به همین زودی دوباره ایران.

وقتی از چین به پاکستان آمده بودم، تصمیم نداشتم که در این کشور اقامت طولانی داشته باشم. فقط می خواستم که از آن عبور کنم. دست بالا فکر می کردم که پاکستان جایی است کمی بهتر از افغانستان. اما امروز خوشحالم که این طور فکر نمی کنم. امروز فکر می کنم که پاکستان و بخصوص لاهور شهری است که باید آن را دوباره و دوباره کشف کرد. از چین به پاکستان آمدم و بعد از چهار روز اقامت در لاهور به سرعت به هند رفتم. به هنگام بازگشت نیز دوباره باید از هند به پاکستان می آمدم. در دهلی به سفارت پاکستان رفتم. در خیابان پر درخت و خلوت و عریض، جایی که کنسولگری پاکستان بود، مردان و زنان پاکستانی و تک و توک هندی در گوشه و کنار روی زمین نشسته بودند و در انتظار ویزا و پاسپورت بودند. دو پسر ژاینی و  اروپایی هم در صف ایستاده بودند. بعد از اینکه نوبت به من رسید، به من گفتند که باید از کنسولگری ایران در دهلی معرفی نامه ای بگیرم. همان موقع به کنسولگری ایران رفتم. ساختمان زیبا و جمع و جوری در یک باغ قدیمی. کنسول را ندیدم و کارمندان آنجا با آداب دانی اما نه چندان روی خوش به کارهایم در کمترین وقت ممکن، رسیدگی کردند. در حالی که منتظر تایپ نامه ام بودم، تلوزیون داشت برنامه های ایران را نشان می داد. با دقت به چهره های ایرانی دقت کردم و زبان زیبای فارسی را گوش دادم. همان موقع یکی از کارمندان شغلم را پرسید. گفتم. مکثی کرد و گفت: "در کنسولگری پاکستان به نفع شما است که نگویید روزنامه نگارید. پاکستانی ها از روزنامه نگارها خوششان نمی آید." این را می دانستم. با این حال به خاطر توجهش تشکر کردم و به سرعت خودم را به کنسولگری پاکستان رساندم. وقت چندانی نداشتم و فردا، اعتبار ویزای هند من تمام می شد. جلوی کنسولگری خلوت و پنجره هم بسته بود. به شیشه زدم. همان کارمند میان سال قبلی بود. او می دانست ویزای هند من رو به اتمام است، پاسپورت و نامه ام را برد و بعد از چند دقیقه برگشت و گفت که از در دیگری وارد ساختمان کنسولگری شوم. حدس زدم که کنسول کنجکاو شده است و می خواهد مرا ببیند. در ساختمان زیبای کنسولگری پاکستان در دهلی، در یک باغ وسیع و زیبا، وارد سالنی شدم که عده ای منتظر بودند. حدود یک ساعت معطل شدم. آخرین کسی بودم که کنسول مرا دید. کنسول مرد میان سال بسیار موقری بود. کنارم روی مبل نشست و با صمیمیت با من حرف زد. همان اول گفت که کمی فارسی می داند و از ایران خیلی خوشش می آید. مدتی ایران بوده است و دوست دارد که دوباره به ایران بازگردد. گاهی به انگلیسی و گاهی به فارسی با هم حرف زدیم. از من پرسید برای چه سفر می کنم. گفتم: فقط برای دیدن و شنیدن. شناخت. بعد از خانواده ام پرسید و اینکه چرا تنها سفر می کنم. گفتم: چون به تنهایی علاقمندم. گفت چه کاره ای؟ گفتم: داستان نویس. قصه می نویسم. گاهی برای کودکان اغلب برای بزرگسالان. بعد پرسید که چرا می خواهی به پاکستان بروی؟ گفتم به دو دلیل. اول اینکه می خواهم از طریق پاکستان به کشور خودم برگردم. دوم اینکه می خواهم پاکستانی ها و صوفی ها و قوال های آنجا را هم ببینم. گفت که پاکستان کشور خطرناکی است. آنهم برای یک زن تنها. گفت تا به حال مرز ایران و پاکستان بوده ای؟ گفتم نه. گفت: من هم آنجا نبوده ام. حتی می ترسم که به آنجا بروم چون خیلی خطرناک است. تو چطور می خواهی بروی؟ گفتم به سادگی. همانطور که از افغانستان گذشتم از همانجا هم می گذرم. خندیدم و گفتم: به نظر من مردم واقعا ترسناک نیستند. وقتی این سوال ها را پرسید تازه شروع کرد به اظهار نظر کردن. گفت برایم جالب است که یک زن ایرانی تنها سفر می کند و قصدش فقط دیدن و شنیدن و شناخت است. گفت که او هم کتاب خوان است و به سفر علاقمند است. گفت که از همان اول هم قصد داشته است که به من ویزای ترانزیت بدهد اما مرا خواسته ببیند چون کنجکاو شده است. گفت و گوی ما در مورد جهانگردی و ایران و جاذبه های پاکستان و قوال ها و صوفی ها حدود یک ساعت طول کشید. بالاخره هم پاسپورت مرا به همکارش داد و پنج دقیقه بعد با ویزای دو هفته ای پاکستان به من برگردادند. آخر هم کارت ویزیتش را به من داد و گفت: به من زنگ بزن و کتاب قصه ات را هم برایم بفرست.

من از او تشکر کردم و بیرون آمدم. خوشحال بودم که کنجکاوی اش باعث شده بود که من با او به عنوان یک پاکستانی حرف بزنم و با طرز فکر و برخورد آنها کمی آشنا شوم. بیرون باران به شدت می بارید. پاسپورتم را توی کیف دوربینم گذاشتم و تصمیم گرفتم که زیر باران قدم بزنم.

باران های هند بی نظیر است. زیر باران حدود دو ساعتی راه رفتم. هوا کاملا گرم بود. کمتر از یک هفته بعد، باز هم داشتم زیر باران راه می رفتم اما این بار در لاهور. لاهوری که وقتی آن را شناختم، دیگر دل کندن از آن برایم دشوار بود.

ویزایی که به من داده شد، ویزای ترانزیت بود. دو هفته ای و من از آن دو هفته، 13 روز را در لاهور ماندم. در مسافرخانه regale internet  که صاحب آن مرد میانسالی بود به اسم "مالک". مالک مهربان! در regale internet هیچ کس اقامت نداشت بجز توریست ها. یک ساختمان دو طبقه ای قدیمی کوچک با یک عالمه تخت. دو اتاق دو تخته داشت. دو اتاق بزرگ که در هر کدام شش تخت فنری بود. و دو سالن کوچک که هر وقت تعداد توریست ها زیاد می شد، در آنجا کف زمین، تشک پهن می کرد و به آنها جا می داد. مالک همیشه و در هر ساعتی با روی باز و لبخند پذیرای همه بود. یک قفسه کتاب خانه داشت که در آن پر از کتاب های راهنمای جهانگردی بود. کتاب هایی در مورد پاستان، هند، ایران، چین و ... با دست و دلبازی آنها را به بچه ها قرض می داد تا بخوانند و مدتی که در آنجا اقامت دارند از آنها استفاده کنند. اتاقی که در آن با پسرهای جوانش به کارهای اداری مسافرخانه می پرداخت، سه دستگاه کامپیوتر گذاشته بود و همه می توانستند در ازای پرداخت مبلغ ناچیزی به کارهای اینترنتی شان بپردازند.  یک دستگاه تسویه آب هم در آشپزخانه کار گذاشته بود تا مشکل همیشگی توریست ها با آب هم حل شده باشد. خلاصه در فضای کوچکش آنقدر امکانات ضروری اما ساده ای مهیا کرده بود که دیگر نیاز چندانی به بیرون نداشتی. بخصوص اینکه دو خدمتکار بسیار بسیار مهربانش، یکی شیعی و دیگری مسیحی هم مدام با لبخند به کارها می رسیدند و اگر می خواستی برایت صبحانه و نهار و شام هم از بیرون می گرفتند.

از پله های باریک و طولانی مسافرخانه در خیابان اصلی شهر و رو بروی ice creame chaman، _بستنی فروشی معروفی که سراسر لاهور آنجا را می شناختند_ بالا رفتم. مالک با لباس پاکستانی و موهای رنگ کرده اش بالای پله ها ظاهر شد. ما همدیگر را در سفر کوتاه قبلی دیده بودیم. به گرمی از من استقبال کرد و جای قبلی تختم را به من داد. تخت فنری من کنار پنجره و زیر پنکه در اتاق زنانه بود. پنج تخت دیگر هم در اتاق بود. مالک بلافاصله به خدمتکار کریستین یا مسیحی اش دستور داد که برایم شیرچای بیاورند. بعد پرسید که هند خوش گذشته است یا نه و بالاخره تنها مسافر اتاقم را به من معرفی کرد. آدا. دختری از هنگ کنگ. هنوز کوله ام را جا به جا نکرده بودم که من و آدا تقریبا با هم دوست شدیم. او گفت که او هم تقریبا تنها دختری از هنگ کنگ است که تنها سفر می کند اما نه با کیسه خواب و چادر. بلکه فقط شب ها در مسافرخانه ها می ماند و هرگز به راننده کامیونها هم اعتماد نمی کند! بعد خندید و گفت: تو که همه اینکار ها را کرده ای واقعا دیوانه ای عزیزم. دیوانه!  خندیدیم و با هم قرار گذاشتیم که برای شام بیرون برویم.

وسایلم را جابه جا کردم. خدمتکار مهربان مالک که مرد سیاه چرده، لاغر، ریز نقشی و با چشم هایی همیشه محزون بود، برایم شیرچای آورد. من هیچ وقت اسمش را یاد نگرفتم. من به او می گفتم: کریستین. زیرا در پاکستان به مسیحی ها می گویند: کریستین. روی تختم نشستم. از پنجره باز چوبی خیابان شلوغ زیر پایم را نگاه کردم و شیرچایم را مزمزه کردم. هوا گرم بود و با این حال احساس خیلی خوبی داشتم. احساس می کردم که اتفاقات خوبی در انتظارم است در این شهر شلوغ و دور. در لاهور.

 

   1       2       3       4       5    >>