X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 21 تیر‌ماه سال 1389

از تهران تا هند-۲

کابل و کنسول مهربان ایرانى

هفته پیش نخستین شماره از سفرنامه اى را برایتان چاپ کردیم که از سفر با پاى پیاده دو دختر ایرانى و آمریکایى به مقصد تبت بود. ادامه سفرنامه را با هم مى خوانیم.

قرار بر این بود که همه سفر از طریق راه هاى زمینى انجام شود. اما تقدیر بر این بود که از همان آغاز سفر ما زیر وعده هاى خودمان به خودمان بزنیم! همه هراتى هایى که با آنها آشنا شده بودیم به ما گفتند که تنها یک جاده براى رسیدن به کابل وجود دارد که آن هم جاده قندهار است و در قندهار هم امنیت نیست براى اینکه هنوز طالبان در آنجا به خرابکارى مشغول است. درست چند روز پیش از شروع سفر ما هم روزنامه هاى ایرانى خبر ربودن یک خبرنگار دیگر را در قندهار داده بودند. من حواسم بود که اصلاً کارت خبرنگارى ام را رو نکنم. همانطور که ربکا نباید مى گفت آمریکایى است من هم نباید مى گفتم که خبرنگار هستم. این طور مردم راحت تر به ما اعتماد مى کردند. بالاخره ما با هواپیما در حالى که هیچ کدام تا آخرین لحظه بلیت نداشتیم، به کابل رسیدیم. خوب است بدانید که هواپیماى هرات- کابل چیزى شبیه اتوبوس هاى شهررى- شاه عبدالعظیم است که هر وقت پر شد حرکت مى کند و تاریخ و ساعت دقیقى براى حرکت ندارد!

در فرودگاه کابل دوست دوران کودکى ربکا به نام لین با ماشین یکى از موسسه هاى زیر نظر سازمان ملل به استقبال ما آمد. او و ربکا بعد از سه سال همدیگر را مى دیدند. لین براى موسسه اى که زیر نظر سازمان ملل است در کابل کار مى کرد. آن طور که لین توضیح داد، برنامه این موسسه آماده سازى مردم افغانستان براى شرکت در انتخابات اخیر مجلس افغانستان بود... وضعیت اجتماعى کابل در مقایسه با دیگر شهرهاى این کشور کمى متفاوت است. آنقدر که افغانى ها به آن مى گویند: دولت کابلى! در کابل تعداد زنانى که در خیابان دیده مى شوند از هرات بیشتر است. زن ها مى توانند بى حجاب باشند و با بلوز و شلوار در خیابان بگردند. اتومبیل هاى سفید و بى سیم دار سازمان ملل مدام از این سر شهر به آن سر شهر کابل در رفت و آمد هستند و با این حال در تمام مدتى که من در افغانستان بودم، حتى یک کارمند سازمان ملل را ندیدم که در میان مردم و بدون اتومبیل حضور داشته باشد. شهر کابل چهره شهرى ترى دارد و مى توان در آن پاساژ لباس هاى کمى جدید تر هم دید. زنان مانتو و شلوار پوش هم بیشتر هستند. یکى از این زن ها که روسرى اش روى شانه هایش افتاده بود به من گفت: «این مانتو ها از ایران مى آید. اغلب از مشهد!» کابل بازار عتیقه و صنایع دستى بسیار زیبایى هم دارد. خیابان مرغ فروشى یک سر این بازار است. پارچه، تکه دوزى، زیورآلات، عقیق معروف افغانستان، گلیم، قالى، ظروف نقاشى شده و ده ها چیز دیگر، چشم هر هنردوستى را به خود خیره مى کند و همه چیز ارزان است. به خصوص اگر بتوان با یک افغانى به بازار رفت، حتماً مى توان با پولى ناچیز لوازم بسیار ارزشمندى خرید.

چهار شبانه روز در خانه ویلایى و زیباى یک زن آمریکایى که او هم براى سازمانى مشابه سازمان دوست ربکا کار مى کرد، همان اندک خستگى آغاز سفر را از تنمان به در کرد. به همان زودى لباس هایمان بو گرفته بود. گفتم که چه بویى! همان بوى رایج در شهرهاى افغانستان. لین به ما گفت که زن صاحبخانه حدود بیست سال پیش با همسر آمریکایى اش بر حسب اتفاق در افغانستان آشنا شده و چون هر دو عاشق افغانستان بودند، در همانجا خانه اى مى سازند و زندگى مى کنند و از چند سال پیش خانه خود را به دیگر کارمندان موقت سازمان ملل در کابل هم اجاره مى دهند. در این خانه حدود ۱۵ زن و مرد آمریکایى و اروپایى اقامت داشتند که هر کدام از آنها در یکى از زمینه هاى علوم سیاسى یا اجتماعى تحصیل کرده بودند. در یکى از بعدازظهرها که همه دور هم نشسته بودیم، بعد از اینکه در مورد ایران و اوضاع اجتماعى و سیاسى آن صحبت ها و هیجانات و سئوال ها به پایان رسید، در مورد سازمان ملل و انتخابات افغانستان که آن زمان در پیش رو بود، صحبت شد. من به فارسى پرسیدم و ربکا ترجمه کرد: «وقتى شما در ماشین هاى حفاظت شده سازمان ملل از این سر شهر به آن سر شهر مى روید، وقتى رستوران و استخر و... ویژه خود دارید و هیچ وقت رابطه مستقیم و نزدیک با افغانى ها ایجاد نمى کنید، چه طور مى توانید آنها را بشناسید و روى آنها در ایده هاى انتخاباتى یا فرهنگى اثر بگذارید؟» لین که دانشجوى رشته مدیریت در آمریکا هم هست، گفت: «من مى دانم که وقتى بیش از ۸۰ درصد مردم افغانستان بى سواد هستند و در عین حال کاندیداهاى انتخاباتى این دوره بیش از ۶۰۰۰ نفر هستند، در حقیقت ما فقط سر خودمان را گرم مى کنیم. ما نمى توانیم به میان مردم برویم چون واقعاً احساس امنیت نمى کنیم.» یک مرد بوسنیایى نیز گفت: «ما اگر هم بخواهیم که شخصاً با مردم ارتباط برقرار کنیم، از طرف سازمان اجازه نداریم. چون آنها براى ما احساس مسئولیت مى کنند. ما از محدوده مشخصى در شهر نمى توانیم خارج شویم و فقط یک روز در هفته مى توانیم به استخر یا رستوران هاى ویژه خودمان برویم.»یکى از آنها نیز با صراحت گفت: «من در اینجا هستم چون ماهانه ۳۰۰۰ دلار مى گیرم و این پول خوبى براى من است!»

• • •

من به ربکا گفتم: «مى خواهم به هر کشورى که رسیدیم، بهانه اى پیدا کنم و بروم به سفارت ایران در آن کشور و ببینم که رفتارشان با من به عنوان یک زن ایرانى جهانگرد چه طور است! با کوله پشتى هایمان رفتیم سفارت ایران در کابل. راهم را از میان ده ها افغانى که جلوى کنسولگرى ما در کابل ایستاده و نشسته بودند، باز کردم و گفتم: «من ایرانى هستم و مى خواهم کسى را ببینم که مرا در مورد مسیر کابل به بامیان راهنمایى کند.» به ما گفته بودند که بخشى از این جاده را هفته ها پیش سیل برده و نمى توان از آن عبور کرد. در کمتر از پنج دقیقه در آهنى بزرگ باز شد و ما با آن کوله هاى بزرگمان رفتیم تو. مردى کوتاه قد و سبزه رو با کت و شلوار خاکسترى جلوى ما بود که ما را به اتاق مبله کوچکى راهنمایى کرد. خودش هم نشست. او کنسول ما بود؛ آقاى واحدپور. رفتار صمیمى و بى تکلفى داشت و خیلى تند حرف مى زد. او تند و تند از ما سئوال کرد که کى هستیم و اینجا چه کار مى کنیم و برنامه سفرمان چیست و وقتى خوب گوش داد گفت که خودش هم اهل کوهنوردى است و اهل حال و از دیدن روحیه ما خیلى خوشش آمده. بعد گفت: «من دوست ندارم به شما بگویم که افغانستان خطرناک است و دیوانگى کردید که اینجا آمدید، اما فقط بهتان مى گویم که هواى همدیگر را داشته باشید و در مواقع خطر همدیگر را تنها نگذارید. همین.» هنوز ۱۵ دقیقه از دیدار ما نگذشته بود که او از اتاق بیرون رفت و دوباره برگشت و دستش را دراز کرد و در دست هاى من معادل ۱۰۰ دلار پول افغانى گذاشت! و گفت: «دوست دارم به حرکت قشنگ شما، کمک کوچکى کنم.»

28-مهر-1384