X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 21 تیر‌ماه سال 1389

از ایران تا هند-3

پنجشیر دره تناقض ها

 

افغانى ها مى گفتند: «مى خواهید به دره پنجشیر بروید؟ مگر از جانتان سیر شده اید؟ پنجشیرى ها تفنگ دارند. هیچ کسى را به خودشان راه نمى دهند. به آنجا نروید.» اما پنجشیرى هایى که تا آن روز ما آنها را دیده بودیم، به ما گفته بودند: «اگر در هیچ کجاى افغانستان امنیت نباشد، در پنجشیر حتى براى دو زن تنها! هم امنیت هست. پنجشیرى ها با فرهنگ هستند. شما حتى مى توانید در آنجا چادر بزنید و شب با خیال راحت بخوابید. مگر نمى دانید، پنجشیر سرزمین شاه مسعود است!» و تصویر شاه مسعود در همه جاى شهر بود. در بیلبوردها، بر دیوارهاى شهر و شیشه تاکسى ها و مغازه ها. پس ما به پنجشیر رفتیم. دره اى که مى گفتند آنقدر سرسبز است که شبیه شمال ایران است! اما پنجشیر دره عمیقى بود که وقتى مى خواستى به آنجا بروى، یک چرخ اتومبیل ات در آب رودخانه پنجشیر بود و یک چرخ دیگر در سنگ هاى دیواره کوه... این جاده هم مثل همه جاده هاى بین استانى و شهرى دیگر افغانستان، خاکى، پر دست انداز و سنگلاخ است. ما دیگر فهمیده بودیم که در حقیقت در سراسر افغانستان فقط یک جاده اصلى وجود دارد؛ جاده اى که از مرز ایران شروع مى شود و بهترین آسفالت کشور را تا هرات دارد و همان جاده به قندهار در جنوب کشیده مى شود و از آنجا دوباره مى رود تا کابل در حدود شرق کشور و از آنجا تا مزار شریف و قندوز در شمال کشور. همین جاده هم کاملاً آسفالت نیست. در حقیقت بین دیگر استان ها و شهرستان هاى افغانستان هنوز هیچ جاده آسفالته یا شوسه مناسبى وجود ندارد. مثلاً مردم مى گویند که فلان جا، جاده است و تو مى روى و مى بینى که منظور آنها در حقیقت بیابانى است که جاى لاستیک چند ماشین بر آن مانده و اگر باد و توفان شود- که در افغانستان هم زیاد توفان باد مى آید- همان جاى چند لاستیک ماشین هم از بین مى رود و تو مى مانى و یک بیابان مین زدایى نشده! وقتى وارد دره پنجشیر شدیم متوجه شدیم که آنجا به خاطر موقعیت جغرافیایى ویژه اش، در حقیقت یک قلعه بزرگ نظامى است که از یک سو رودخانه خروشان و گل آلود پنجشیر و از سوى دیگر کوهستان مرتفع و عظیم آن، اجازه ورود هر کسى را به جز از طریق جاده اصلى مى گیرد. شاید پنجشیرى ها براى همین تا این اندازه به خود مغرور هستند؛ همه آنها در خانه هایشان اسلحه دارند و حتى اسلحه خرید و فروش مى کنند. نه کسى مى تواند بدون دیده شدن از دره خارج شود و نه وارد. پس همه چیز تحت کنترل کامل است. مردى که ما شب در خانه او ماندیم، حمید ع. براى مهمان نوازى از من- آخر مدام مى گفت که من سال ها مهمان کشور تو بودم و حالا تو یک شب مهمان من هستى- مسلسلش را روى پشت بام آورد و به سمت کوه نشانه رفت. گفتم: «خود شما نگران نیستید که همه مردم اسلحه دارند؟» گفت: «نه. کسى از اینها در نزاع هاى خانوادگى و فامیلى استفاده نمى کند.» پرسیدم: «یعنى مردم اینجا تا این حد روى رفتار خودشان کنترل دارند؟ تا به حال پیش نیامده که در دعواها کسى را با اسلحه بکشند؟» گفت: «خب... چرا پیش آمده. اما همه ما به او مى گوییم، نامرد! این اسلحه ها فقط براى جنگ است، نه دعوا.» گفتم: «خب، جنگ که تمام شده. چرا آنها را تحویل نمى دهید؟» خیلى ساده جواب داد: «ما دیگر دوست نداریم بجنگیم اما این به این معنى نیست که جنگ تمام شده! صد سال پیش انگلیس ها در خاک ما بودند. بعد روس ها. بعد از آن طالبان آمد و حالا هم آمریکاها. به نظر تو جنگ تمام شده!» بعد چشم هایش را تنگ کرد و به طرف نقطه نامعلومى در کوه نشانه رفت و: تتتتق... تتتتق... ما یک شب در خانه او ماندیم. شبى عجیب در فضاى تعلیق، میان خوف و رجا... حمید که مردى سى ودو ساله بود به ما گفت که نامش حمیدع. است. بعد از مدتى گفت که در پنجشیر هیچ کس اسم حقیقى اش را به غریبه ها نمى گوید... اول به ما گفته بود که زن او ایرانى است و از دیدن ما در خانه اش خوشحال مى شود اما وقتى به خانه اش نزدیک شدیم کنار گوش من- او خیلى خوب به لحن محاوره اى ایرانى حرف مى زد- گفت: «مرا جلوى این دختر آمریکایى ضایع نکن. زن اول من ایرانى بود اما وقتى جنگ تمام شد و من خواستم برگردم او از من طلاق گرفت و من هم دو تا پسرم را برداشتم و بى خبر آمدم اینجا...» بعد وقتى که سر شب، سه اسلحه اش را به من نشان داد، هفت تیرش را رو به من نشانه رفت و گفت: «نترس، ضامنش را کشیده ام. اما در خانه همه پنجشیرى ها از اینها پر است!» بعد هر هر خندید. من هم خندیدم. کار دیگرى هم مى توانستم بکنم؟!

او در کمتر از یک دقیقه سه اسلحه به ما نشان داد. یک کلت را از جیب اورکتش درآورد، یک ژسه از پشت پشتى اى که من به آن تکیه داده بودم و یک مسلسل از پشت یک جعبه بزرگ! کودکان و زنان و مردان پنجشیرى در این محیط زندگى مى کنند. در محیطى که هنوز مین هاى حیاط خانه هایشان پاکسازى نشده! حالا دیگر سه سال است که جنگ تمام شده و سازمان ملل و موسسه هاى فرانسوى و اروپایى و آسیایى براى حمایت از زنان، کودکان، سالمندان، رعایت حقوق بشر، خوداشتغالى و ... به افغانستان آمده اند تا این کشور سراسر خاک را آباد کنند. اما در تمام طول سفر ۱۱ روزه من به افغانستان، در هیچ کدام از شهرهاى هرات، کابل، پنجشیر، مزار شریف و قندوز، من هیچ اراده جدى براى آبادانى این کشور ندیدم. حتى در هیچ جاده اى ندیدم که کارگران مشغول بازسازى جاده اى ویران شده، مین زدایى از حاشیه جاده ها، ساخت و ساز بناهاى جدید یا حمل و جمع آورى تانک ها و اسلحه هاى باقى مانده از جنگ باشند! آنچه بود همان بود که بود؛ تلى از ویرانه و خاک و مین و تانک که گوشه و کنار جاده ها بود و اسلحه هایى که هنوز دست به دست آدم ها مى شد و شب ها آنها را در خانه هایشان معامله مى کردند... در پنجشیر اگرچه به خاطر موقعیت جغرافیایى خاصش ویرانه ها کمتر بود اما بى آبى و بى برقى بود و اسلحه هایى که در هر خانه بود. براى رسیدن به خانه حمید که گفته بود بیست وچهار سال در ایران بوده، از روى پلى چوبى رد شدیم که تکان تکان مى خورد و طناب یک سرش پاره شده بود و در نتیجه به سمت رودخانه، شیب داشت. وقتى با کوله ام از روى این پل رد شدم و به آن طرف رسیدم، متوجه شدم که دو زن، برقع هاى آبى رنگشان را بالا داده اند و هاج و واج به من نگاه مى کنند. به آنها لبخند زدم . یکى از آنها گفت: «تو نترسیدى؟!» گفتم: «اصلا! همه پل ها در ایران همین طورى هستند!» هر دو خندیدند و موقع خندیدن، برقع هایشان را روى صورتشان کشیدند؛ شاید کسى نباید خنده مثل ماه آنها را مى دید...

در خانه حمید، خودش زندگى مى کرد با دو پسربچه اش از زن اول ایرانى، زن دوم افغانى او با یک نوزاد، خواهرش با سه بچه و برادر بزرگش با یازده بچه! برادر بزرگ، همین دو سه سال پیش در باغچه خانه روى مین رفت و یک پا و یک دستش را از دست داد... وقتى او با گاو آهن ساعت سه صبح مزرعه را شخم مى زد، چه کسى باور مى کرد که او یک پا و یک دست ندارد؟ بعد از ظهر در باغ هاى ده قدم مى زدیم که همین برادر بزرگ تر به من گفت: «این زن، زن سوم من است. اولى سر زا رفت. دومى را طلاق دادم و این سومى را هفت سالى هست که دارم. زن سر به راهى است.» بعد چشم هایش برقى زد و گفت: «من فقط ۴۲ سال عمر دارم اما خدا به من تا به حال ۱۷ بچه داده که از آنها ۱۱ تایش به خواست خدا زنده است!» او تحصیل کرده این خانواده بود و لیسانس علوم سیاسى از دانشگاه کابل داشت! بعدازظهر، خواهر حمید که با سه فرزندش در همان خانه زندگى مى کرد، در حالى که از روى پشت بام خانه اش به من ده کنار دستى را نشان مى داد، گفت: «تا به حال پایم را از ده خودمان بیرون نگذاشته ام. حتى به آن ده هم نرفته ام.» زندگى براى زنان پنجشیرى از این قرار است. از کودکى کار مى کنند، از نوجوانى برقع مى پوشند و شوهر مى کنند. از جوانى تا میان سالى زایمان مى کنند و کودک دارى. و در تمام عمر حتى از خود نمى پرسند: از آن ده بغل دستى چه خبر؟ و اغلب نمى دانند که چند سال دارند. از هر زنى که مى پرسیدم چند سال دارى، دقایقى طولانى به فکر مى رفت یا از خنده ریسه مى رفت و بالاخره بعد از چندبار سرخ و سفید شدن، مى گفت که واقعاً به خاطر ندارد. یا سنى را با شک و تردید مى گفت که معلوم بود به او نمى آید...

افغانستان سرزمین عجیبى است. جنگ ها و نزاع هاى مذهبى آن، شهره آفاق است و با این حال من مساجد کمى را در شهرها و به خصوص روستاهاى آن دیدم. همین طور مردم کمى را دیدم که به وقت اذان در مساجد جمع شوند. با این حال در سراسر آن شب که مردهاى ده، یک به یک یا دو به دو تا دیر وقت شب براى دیدن ما و برطرف شدن حس کنجکاوى شان به خانه حمید مى آمدند، اول از همه این سئوال را مى کردند: «شما مسلمان هستید؟ شیعه یا سنى؟ شما قرآن را خوانده اید؟» بعد رو به من مى کردند و مى پرسیدند: «تو این سیاه سر خارجى را مى خواهى مسلمان کنى؟ این کار ثواب زیادى دارد.» حمید فهمیده بود که ربکا ایرانى نیست. او بیست و چهار سال در ایران زندگى کرده بود نمى شد به او دروغ گفت. من در خانه آنها کتاب قرآن ندیدم و ندیدم که هیچ کسى نماز بخواند. از آن مردى هم که پرسیده بود شما قرآن را خوانده اید، وقتى پرسیدم که شما سواد دارید؟ صادقانه جواب داد: «نه.» بعد همان برادر بزرگتر خندید و گفت: «اسلام ما همین طورى است... با این حال ما براى همین ها که بهش اعتقاد داریم، جانمان را هم مى دهیم.»

5-آبان-1384