X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 21 تیر‌ماه سال 1389

از ایران تا هند-4

مزار شریف و سیاه سرها

سفر جذاب است و هیجان انگیز، به خصوص اگر سفر به افغانستان باشد آن هم توسط دو دختر. قسمت آخر سفر به افغانستان را مى خوانید. سفرى که با عاقبت به خیرى همراه شد.

هر چقدر همه افغانى ها در طول سفر به ما لبخند زدند و نگاه هایى از سر مهربانى به ما انداختند و پیکچر، پیکچر کردند، مردم مزار شریف با خشم و بى اعتمادى به ما و دوربین عکاسى ما نگاه کردند و جوان هایشان با بى حرمتى به ما طعنه زدند و زنانشان به ما متلک گفتند. جذابیت سفر به همین است که تو مدام غافلگیر مى شوى. به ما گفته بودند که مردم مزار شریف به نسبت دیگر شهر ها به خاطر وجود مزار شریف امام على (یا به عبارتى زردشت) اجتماعى تر هستند. اما اتفاقاً تنها مردم همین شهر بودند که با نگاه هاى بیش از حد تهدیدآمیز یا متلک هاى تحقیر آمیز سرتاپاى ما را ورانداز مى کردند. در خود مزار شریف هم به ربکا به خاطر اینکه مسلمان نبود، اجازه ورود ندادند. داخل مزار شریف زیبا بود. از آن معمارى هاى ایرانى- اسلامى زیبا و آرام بخش که دلت مى خواهد ساعت ها گوشه دنج آن بنشینى و سکوت و آرامش داخل یکى از سه کنج هاى آن را تجربه کنى. اما این ممکن نبود. اول به این دلیل که یک نگهبان مسلح عبوس مرا همراهى مى کرد، دوم به خاطر رفتار تهدیدآمیز مردم و بالاخره به این دلیل که ربکا بیرون مزار منتظر من بود و او هم در زیر نگاه هاى کنجکاو مردم وضعیتى بهتر از من نداشت. یکى از مردان که روى قالى در داخل مزار نشسته بود وقتى مرا دید با صداى بلند گفت: «این سیاه سر نامسلمان را که راه داده!» به من اجازه عکاسى هم از آن همه هنر کاشى کارى و نقاشى و معمارى باشکوه داخل مزار داده نشد.

زیاد لازم نبود دست دست کنیم. رفتار مردم هر دو ما را دلخور کرده بود و هر دو خیلى زود به مسافرخانه مان برگشتیم تصمیم گرفته بودیم که صبح زود به سمت قندوز برویم و از آنجا از طریق مرز شیخان بندر وارد خاک تاجیکستان شویم. میان مزار شریف و قندوز راه زیادى نبود اما از آنجا که بین این دو شهر هیچ جاده اى وجود نداشت اتوبوس مجبور بود که بخشى از راه کابل- مزار شریف را برگردد و از آنجا دوباره به جاده دیگرى وارد شود تا به قندوز برسد. در حقیقت به خاطر نبود جاده مسیر دو برابر طولانى تر شده بود.

هوا گرم بود و هر دو داشتیم زیر تنها پنکه جیرجیروى اتاق مسافرخانه در مزار شریف استراحت که نه بال بال مى زدیم که در زدند، یکى از خدمه بود. گفت که یک دختر ایرانى در اینجا است که مى خواهد شما را ببیند! من کنجکاو شدم. مى خواستم ببینم کدام دختر ایرانى است که تنها در افغانستان سفر مى کند! چند دقیقه بعد یک مرد قد کوتاه چاق و میانسال و یک دختر بلندقد چاق با شتاب و پرحرفى وارد اتاق شدند. من از هر اتفاق غیرمترقبه اى استقبال مى کنم. حضور آن پدر و دختر براى من در آن شهر زمخت حکم یک پیام را داشت. شاید من باید به این شهر مى آمدم تا فقط این پدر و دختر را ببینم که مانند یهودى سرگردان از این کشور به آن کشور کوچ مى کردند تا بلکه شاید روزى در جایى آرام و قرار گیرند! مرد تند و تند حرف مى زد و لبخند از روى لب هایش محو نمى شد. برعکس دختر که فقط ۱۷ سال داشت، سربه زیر و خجالتى بود و رفتار هاى عصبى از خود نشان مى داد. مرد تا روى تخت نشست، این طور شروع کرد: «ما ایرانى ها وقتى در ایران همدیگر را مى بینیم، مى خواهیم سر به تنمان نباشد اما وقتى در خارج همدیگر را مى بینیم، قربان صدقه همدیگر مى رویم.» من خندیدم و گفتم: «بله، بله! کاملاً حق با شما است!» من خوشم مى آید که در سفر با مردم طورى رفتار کنم که به من اعتماد کنند و حرف دلشان را بزنند! بعد گفت: «سى سال هست که از ایران بیرون آمده ام و دیگر پایم را به داخل آن نگذاشته ام. از آن سال هست تا به حال از این کشور به آن کشور مى روم و از آن کشور به یکى دیگر. حالا هم دارم مى روم پاکستان چون مى گویند که مردم مهربانى دارد. در هر کشورى که بگویى بوده ام. چند ماه یا چند سال مانده ام و کار کرده ام و بعد رفته ام یک جاى دیگر.»

پرسیدم: «چرا در یک کشور نماندید؟» با عصبانیت گفت: «براى اینکه همه مردم دنیا دیوانه شده اند. همه بدجنس اند. همه دشمن ما هستند. من دیگر ایران را هم دوست ندارم.» مکث کوتاهى کرد و این بار گفت: «دارم مى روم پاکستان چون به هر حال نزدیک ایران هم هست.» فکر کردم که او به رغم همه این حرف ها هنوز دیوانه بوى وطن است. او گفت که سال ها پیش زنش هم به خاطر سرگردانى هاى او از او جدا شده. مرد تنها و محزونى بود با لبخندى گشاد بر لب هایش... هیچ وقت چهره مستاصل او از یادم نمى رود. او بیشتر از نیم ساعت نماند. آمد و داستان زندگى اش را به من گفت و رفت. همین!

شب در زیر جیرجیر پنکه تا صبح بال بال زدیم و از گرما خوابمان نبرد. ربکا که از گرما نمى دانست چه کار کند، به سرش زد و نصف شب شروع کرد به ورزش کردن... و من تا صبح به یاد مردى بودم که دست دخترش را مى گرفت و مثل یهودى سرگردان از این سر دنیا به آن سر دنیا مى رفت و همه مردم جهان را دشمن خودش مى دانست...

صبح حدود ساعت هشت راه افتادیم. در ترمینال که افغانى ها به آن «اده» مى گویند، یک مرد افغانى سرش را مثل غاز داخل ماشین کرد نیشش را باز کرد و رو به ما گفت: «دخترکان خوشروى رعنا.» از متلک ادبى اش خنده ام گرفت و شیشه را دادم بالا. بعدازظهر به قندوز رسیدیم. شهر مرزى خاک آلود. خاک آلود مثل همه جاى افغانستان. خاک عجیبى دارد افغانستان. خاکى شبیه پودر ده بار الک شده که با یک فوت توفانى به راه مى اندازد که نگو... قندوز شبیه دیگر شهر هاى افغانستان بود. با همان بوى همیشگى. در مسافر خانه ها و جاده هاى افغانستان هرگز هیچ زن تنهایى دیده نمى شود.

• مرز شیخان بندر و کمک کنسول مهربان ما

ما صبح روز ۲۴ تیرماه ساعت ۷ کنار مرز بودیم. مرز یک رودخانه عریض گل آلود بود که در دو طرفش به جز ساختمان هاى امور گذرنامه چیز دیگرى دیده نمى شد. کارمندان ساعت ۹ صبح مى آمدند و ما باید تا آن موقع وقت کشى مى کردیم. خواستیم کنار رودخانه قدم بزنیم اما اجازه ندادند و دو سرباز با مهربانى براى ما دو صندلى پلاستیکى آوردند. نسبت جمعیتى که از طریق این مرز مى خواستند وارد خاک تاجیکستان شوند، در مقایسه با جمعیتى که مى خواستند از طریق مرز تایباد وارد خاک ایران شوند، یک به صد بود! زن برقع پوشى کنار ما آمد که نشسته- ننشسته برقع آبى رنگش را درآورد. زیر آن کت و دامن به تن داشت. بعد با زبان شیرین تاجیک که زبان فارسى بازمانده از قرن چهارم و پنجم هجرى است، به ما گوشت قرمه شده و نان تعارف کرد. براى بار دوم خوشحال شدم که در دانشگاه زبان فارسى خواند ه ام و بالاخره آن همه لغت هاى مهجور فارسى به دردم مى خورد. او به ما گفت او و همسرش پزشک هستند و در شهر قندوز کار مى کنند. او گفت که میانگین حقوق آنها در تاجیکستان هر کدام ۲۰ دلار در ماه است اما در افغانستان هر کدام تا ماهى ۵۰۰ دلار درآمد دارند! بالاخره کارمندان آمدند و پیش از همه گذرنامه من و ربکا را خواستند. کارمند نگاهى به گذرنامه هاى ما کرد و گفت که شما تا امروز ۱۰ روز حضور غیرقانونى در خاک افغانستان داشته اید. خیلى طول نکشید تا بفهمیم آن سرکار محترم معنى ویزاى اعتبارى را نمى داند هر چه توضیح دادیم که ویزاى ما اعتبارى است و ما مى توانیم تا ۱۹ روز دیگر هم در خاک افغانستان بمانیم، نفهمید که نفهمید. ربکا روى پله نشست و گفت: «واى من حوصله ندارم دوباره برگردم قندوز. من مطمئنم که نمى گذارند ما الان از مرز خارج شویم چون اینها در میان کار هاى کسل کننده روزمره شان یک سوژه سرگرم کننده پیدا کرده اند و حالاحالا ولش نمى کنند!» گفتم امکان ندارد بگذارم برگردیم قندوز.» ما از قندوز تا مرز چیزى حدود ۱۰ دلار داده بودیم که این پول زیادى براى یک مسیر یک ساعته بود. بلافاصله به کنسول ایرانى زنگ زدم. او شماره موبایل و آدرس اى میلش را داده بود تا هر وقت به مشکلى برخوردیم با او تماس بگیریم. موضوع را به او توضیح دادم و او شماره تلفن اداره مورد نظر در قندوز را گرفت تا با مسئول آنجا صحبت کند. هنوز نیم ساعت نگذشته بود که آن مسئول به کارمند مرزى زنگ زد و مشکل را حل کرد. اما نکته این است که او هم ظاهراً مفهوم ویزاى اعتبارى را نفهمیده بود و فقط به واسطه تماس کنسول ما به کارمند مرزى گفت که اینها ایرانى هستند و بگذار خاطره بدى از کشور ما نداشته باشند. کارمند گفت چشم! اما آنقدر عصبانى شد که مدام زیر لب مى گفت: «این کار خلاف قانون است! من این کار را گزارش مى دهم!» بعد از تماس من با کنسول ایران موبایل من دیگر آنتن نداد تا نزدیک شهر دوشنبه در پایتخت تاجیکستان! ما را با تویوتا _ واقعاً افغانستان سرزمین تویوتا است- در بیابانى که واقعاً هیچ جاده اى در آن نبود، عبور دادند تا رسیدیم به کرجى. همه منتظر ما بودند. این کرجى فقط روزى یک بار اجازه ورود به ساحل تاجیکستان را دارد. در کمتر از یک ربع وارد خاک تاجیکستان شدیم. این دومین کشورى بود که ما به آن وارد مى شدیم. وقتى از کرجى پیاده شدیم و کوله هایمان را دوباره روى پشتمان گذاشتیم، من و ربکا همدیگر را در آغوش کشیدیم و بوسیدیم. ما از افغانستان گذشته بودیم. کشورى که همه مردم دنیا به خاطر ناامنى از آن مى ترسند!

19-آبان-1384