X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1389

از ایران تا هند- ۱۰

کاشغر، شهر هزار و یک شبى

چین چهارمین کشور در طول سفر و اولین کشورى بود که من به تنهایى وارد آن شدم. مرز قرقیزستان به چین به همان بدى مرز تاجیکستان به قرقیزستان است. جاده هاى غیراستاندارد، ناهموار و پر پیچ و خم.

وقتى ساعت هفت صبح به مرز چین رسیدم ناچار شدم از خودرویى که خود را با آن تا آنجا رسانده بودم پیاده شوم کامیونى که با آن به مرز آمده بودم براى حمل آهن قراضه هایى آمده بود که از چین به قرقیزستان وارد مى شد. درحالى که براى تحمل سرما، لا به لاى کامیون هاى نو و کهنه و بزرگ و کوچک راه مى رفتم و منتظر بودم تا مرز را ساعت ۹ صبح باز کنند، فکر مى کردم که اگر در همین وضعیت در کشور خودم ایران بودم آیا نمى ترسیدم؟ اگر مى ترسیدم چرا؟ مگر من زبان و فرهنگ راننده کامیون هاى کشور خودم را بهتر از کشور قرقیزستان یا چین نمى شناسم؟ پس قاعدتاً باید در برخورد با آنها ترس کمترى داشته باشم! از طرف دیگر یاد مسافر کوچولو افتادم و برخوردش با مار زهرآلود. مسافر کوچولو چون مار را نمى شناخت و هیچ پیش زمینه ذهنى از آن نداشت، طبیعتاً از آن هم نمى ترسید! پس آیا مى شود اینطور نتیجه گیرى کرد که هر آنچه باعث ترس ما مى شود، در حیطه ذهنى ما قرار دارد! یا اینکه بهتر است اینطور نتیجه گیرى کنم که آنچه موجب محدودیت رفتار آدم ها مى شود، پیش زمینه هاى ذهنى اى است که اغلب آن را با واقعیت اشتباه مى گیرند. ما معمولاً دوست داریم یا ترجیح مى دهیم که تجربه هاى ناکرده خودمان را به عنوان بخشى از تجربه یا واقعیت انکارناپذیر بپذیریم، به رخ دیگران بکشیم و براساس آنچه که از واقعیت بیرونى یا تجربه ناکرده در ذهنمان ساخته ایم رفتارهاى بعدى خود را تنظیم کنیم. یادم آمد که سال ها پیش، یک بار طول یک جاده روستایى را - حدود ۲۰ کیلومتر- که منتهى مى شد به روستایى همجوار جنگل در مازندران پیاده رفتم. من آن جاده را به خوبى مى شناختم زیرا در همان حوالى بزرگ شده بودم. هرچه به روستاهاى آخر جاده که مردم مرا مى شناختند نزدیک تر مى شدم از آنها مى شنیدم که: «شکوفه پیاده از شهر آمدى! تنها! نترسیدى از «دیگران»!؟» و نکته این بود که همه مردمى  که در حاشیه آن جاده زیبا زندگى مى کردند خود هزاران بار آن جاده را رفته و آمده بودند. «دیگران» کسانى نبودند غیر از خودشان و این حرف آنها به این معنى بود که من باید از آنها که سال ها بود مى شناختمشان، مى ترسیدم! هرچه بیشتر مى گذشت من متوجه مى شدم که «ترس» یک مفهوم تجریدى است که بیش از اینکه ریشه در واقعیات بیرونى داشته باشد، به جهان درون ما باز مى گردد.

بگذریم. ساعت ۹ شد و ماموران باز هم با مهربانى از من و کوله پشتى ام استقبال کردند. مرز قرقیزستان هیچ مهرى به پاسپورت من نزد و فقط تاریخ خروج را نوشت! مثل همه بردر هاى زمینى باید مقدارى پیاده مى رفتم تا مى رسیدم به بردر کشور بعدى. کامیون   داران در این فاصله پشت سر هم ایستاده بودند و یک صف خیلى طولانى را تشکیل داده بودند. از یکى از آنها پرسیدم که این صف طولانى براى چیست؟ گفتند که در جاده داخل خاک چین یک کامیون سر پیچ کج شده و خودش و همه کالاهایش پخش زمین شده اند و همه ماموران مرزى رفته اند تا آنها را از روى جاده بردارند. بعد راننده که مرد میانسالى بود گفت که من مى توانم با آنها به «کاشغر» بروم. کاشغر نخستین شهر مرزى چین است که من مى بایستى براى رسیدن به پاکستان و هند از آن مى گذشتم. شهرى که سعدى به خود مى بالید که در جهانگردى هایش به آنجا رفته است. شهرى تاریخى، سنتى و مسلمان نشین. قبول کردم و داخل کامیون که تمیز و نو بود نشستم. اما نشستن همانا و تا ساعت دو بعدازظهر انتظارکشیدن همان! در این مسیر یک یا دو اتاقک چوبى خیلى بزرگ براى حمل کالاهاى بیشتر، پشت کامیون ها مى بندند. کامیونى هم که سر پیچ تعادلش را از دست داده بود، دو تا اتاقک چوبى خیلى بزرگ پشتش بود که همان ها باعث عدم تعادلش در جاده غیراستاندارد، شده بودند. کامیون با دو اتاقک بزرگ از پهلو افتاده بود روى زمین و همه سطح جاده شده بود آهن قراضه و بسته هاى بزرگ پلاستیکى. ماموران هم تا ساعت دو بعدازظهر مشغول ساماندهى به آنجا بودند.

• کاشغر

کاشغر شهرى است که خود توریست هاى چینى هم به خود مى بالند که آمده اند و کاشغر شهرى از میان شهرهاى خودشان را دیده اند. کاشغر در یک جمله این طور است؛ شهرى هزار و یک شبى... شهرى تاریخى با فضایى که تو اگر قصه هاى هزار و یک شب را خوانده باشى، با خودت مى گویى همین جا است. همین جا است که آن قصه هاى هزارتویى گیج کننده و بهت انگیز اتفاق افتاده. همین جا است که دختر شاهزاده از پنجره قصرش پسرک را مى بیند و یک دل نه صد دل عاشقش مى شود. همین جا است که زن با گیسوان بلند سرش را از کجاوه خرامان، بیرون مى آورد و به دنبال معشوقش همه افسران سوار بر اسب را نظاره مى کند...

کاشغر فضاى سنتى بازار آن و کوچه پس کوچه هایش اینطورى است. اینطورى که انگار در هر پس کوچه و پشت هر در چوبى و زیر هر درخت گردوى کهنسالى، دارد یک اتفاق، یک اتفاق ساده عاشقانه رخ مى دهد.

مذهب مردم کاشغر، اسلام است؛ سنى. خط آنها عربى است. نژاد و زبانشان اویغورى و ملیتشان چینى! معمارى شان چیزى شبیه اسلامى. بیش از ۹۵ درصد مردم چین تا به حال کاشغر را ندیده اند. به دو دلیل. اول اینکه چینى ها خیلى کم به شهرهاى دیگر سرزمین خودشان مى روند. دوم اینکه کاشغر دورترین شهر نسبت به بخش متجدد چین است. کاشغر غربى ترین و پکن و هنگ کنگ و... شرقى ترین شهرهاى این کشور پهناور هستند. فاصله بین این دو نیز بیابان بى سکنه بزرگ چین است. تبت در جنوب قرار دارد. نزدیک ترین منطقه به کاشغر، اما هیچ جاده مستقیمى  بین این دو وجود ندارد. من در نزدیکى تبت بودم و دور از آن. اگر مى خواستم به تبت بروم باید به شهرى در شمال غربى چین مى رفتم. از آنجا چون جاده ها بسیار بد و عبور و مرور بسیار کم بود باید یک هفته منتظر مى ماندم تا اتومبیل یا کامیونى پیدا کنم و از آنجا سه شبانه روز مى رفتم تا مى رسیدم به تبت. با این حال نه تنها آماده، بلکه مشتاق آن بودم که به هر ترتیبى خودم را به تبت، بام دنیا، سرزمین آدم هاى نزدیک به آسمان، برسانم اما ویزاى هند همه برنامه مرا به هم زده بود. شمارش معکوس بود و از ویزاى من تا همان روز هم چهار روز گذشته بود. چاره اى نداشتم. اهل غصه خوردن هم نیستم. به تناسب شرایطم برنامه را تغییر دادم. حالا که نمى توانستم تبت را ببینم باید زودتر خودم را به هند مى رساندم تا بتوانم ویزایم را براى سه تا شش ماه تمدید کنم. همه توریست هایى که از هند آمده بودند به من مى گفتند که به راحتى مى توانم ویزاى توریستى ام را در هند تمدید کنم. شاید در آن صورت مى توانستم بعد از اقامت چندماهه در هند، از مرز شمالى وارد تبت و لهاسا شوم. تبت به هند بسیار نزدیک تر از کاشغر به تبت بود!

بازار کاشغر سنتى بود و پر از کالاها و آدم هایى که انگار به این دنیاى مدرن که دغدغه اش بمب اتمى  ایران و جهانى کردن و تجارت جهانى است تعلق نداشتند. افغانستان هم کشورى سنتى و مسلمان بود اما در کاشغر همه چیز رنگى از تاریخ و هویت فرهنگى یکدست داشت. هویتى که مردم به داشتنش مى بالیدند و نمى خواستند خود را تغییر دهند، چون خود را از چیزى عقب احساس نمى کردند... درست برعکس افغانستان.

لباس ها، آرایش ریش، نگاه ها، لبخندها، ابروهاى وسمه کشیده زنان، قامت هاى کشیده بلند، کلاه هاى دست دوزى شده، کفش هاى دست دوزى شده، گوشواره هاى طلاى دست ساز، مجسمه هاى سنگى گران قیمت بودا و بوته رز چینى، فرش هاى دست باف با طرح اویغورى، غذاهاى متنوع و عجیب وغریب، منتو _باز هم منتو - مساجد کوچک با هلال ماه طناز بالاى آن، معمارى ساده و ظریف اسلامى- اویغورى، حجاب زنان که یا شبیه به ماسک بود و تا بینى شان را مى پوشاند یا تکه پارچه اى ضخیم که تمام سر و گردن را مى پوشاند، طرح معروف پارچه هاى تاجیک که تا آنجا هم رسیده بود، تسبیح و ظروف و زیورآلات و کتاب هاى عتیقه، عکس هاى مائوتسه تونگ تا زنان رقصنده اویغورى و ده ها چیز دیگر که همه درهم تنیده و پیچیده بود، تو را که فقط مسافر ناشى راه هاى دور هستى، تو را که مى روى تا نمانى، بروى، مبهوت مى کند...

در گوشه اى از خیابان زنى جوان، سازى شبیه به دوتار مى نواخت تا سازهایش را بفروشد، در گوشه اى دیگر یک مرد از سبد حصیرى هلوفروش، هلویى را برداشته، همان جا پوست مى کند و مى خورد، زنى همه سرش را زیر یک تکه پارچه بافتنى کلفت پوشانده بود و جهان را فقط از منفذهاى کوچک آن مى دید، زنى دیگر با پیراهن سنتى تا زانو، ابروهاى وسمه کشیده و موهاى سیاه از پشت سر گره زده، در کنارش گام مى زد، مردى قرآن مى خواند و رستوران دارى با صداى بلند و قاه قاه خنده، غذاهاى خوشمزه و عجیب و غریبش را تبلیغ مى کرد... وقتى که هوا تاریک مى شد، فقرا در گوشه خیابان از قابلمه هاى بزرگ زنى که شب به شب به فقرا غذاى ارزان مى فروخت، یکى یک کاسه سوپ و منتو و... مى گرفتند و همان گوشه پیاده رو دورتادور هم روى دو پا مى نشستند و با نان شامشان را مى خوردند و به تو که مسافرى و از سر و وضعت پیدا است، بفرما هم مى زدند!

کاشغر شهرى است که نویسنده هاى درونگراى ایرانى اگر از سفر به اروپا و آمریکا و کانادا، بالاخره... روزى... دلزده شدند - و فکر کردند که دنیا فقط شامل اروپا و آمریکا نمى شود- مى توانند در مسافرخانه هاى ارزان و زیبا با معمارى تلفیقى اش اقامت کنند و رمان هایى شبیه «هزارتوى» بورخس بنویسند یا چه مى دانم شاید یک «بوف کور» دیگر...

تاریخ انتشار در روزنامه شرق: 8-دی-1384