X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1389

از ایران تا هند- ۱۱

هند، سرزمینى که در آن گریستم...

شهر هزار و یک شبى کاشغر زودتر از آنچه که باید تمام شد و من از جنوب غربى چین و مرز شمالى پاکستان وارد کشور همسایه مان شدم.

از آنجا که در این بخش از سفر، من فقط ۴ روز در پاکستان ماندم و به سرعت از مرز شمالى آن در لاهور وارد خاک هندوستان شدم، ترجیح مى دهم که در بخش پایانى سفرنامه ام به پاکستان بپردازم. چون وقتى که من در راه بازگشت به ایران از هندوستان به پاکستان برگشتم، در پاکستان اقامت طولانى ترى داشتم و تازه در آن زمان بود که پاکستان، لاهور، مردم، قوال ها و محافل صوفیه آنجا را شناختم.

مرز زمینى پاکستان به هند در شمال این دو کشور، مرز معروفى در میان توریست ها است. توریست ها آنقدر این بردر زیبا را دوست دارند که اصلاً بخشى از انگیزه سفر آنها دیدن آنجا است. از لاهور تا مرز، کمتر از یک ساعت راه با اتوبوس هاى لکنته و قدیمى است. حدود ظهر بود. چسبیده به مرز هند، یک دکه کتاب فروشى بود. مرد پاکستانى میانسالى در آن نشسته بود. من به دنبال کتاب هندوستان انتشارات lonely planet بودم. اول کمى با انگلیسى با هم حرف زدیم اما به محض اینکه فهمید من ایرانى هستم به احترام نام ایران از جایش بلند شد و شروع کرد به فارسى حرف زدن! گفت که من پیش از انقلاب، ۷ سال در ایران و در کاخ گلستان کار مى کردم. عاشق ایران هستم و دلم براى آنجا خیلى تنگ شده. بعد هم کتاب را به جاى ۱۵ دلار به قیمت ۱۲ دلار به من فروخت و گفت: موقع برگشتن از همین مرز اگر کتاب را نخواستى، بیاور من دوباره آن را از تو خواهم خرید.

مرز پاکستان و هند، «باب آزادى» نام دارد. از هر دو طرف مرز، در خاک پاکستان و هندوستان، نوشته شده: «باب آزادى». با خودم فکر کردم که اگر ورود به هر کدام از این دو کشور، به معنى رسیدن به آزادى است، پس آزادى از چى؟ زیرا در هر دو کشور آزادى وجود دارد! و این جاده دوطرفه است! از این گذشته واقعاً در دو کشور، آزادى فردى کاملى به چشم مى خورد. ذوق زده بودم و در حالى که از زیر تابلو بزرگ باب آزادى مى گذشتم و دو طرفم باغ هاى بزرگ سبز و درخت هاى قدیمى سر به فلک کشیده بود و صداى پرندگانى که تا به حال نشنیده بودم، از هر طرف به گوش مى رسید، احساس مى کردم که دارم بر زمینى گام مى گذارم که زمانى- و هنوز- کعبه آمال همه پیروان راه دل است. سرزمینى که هر گوشه اش کعبه اى است. من به سرزمین اسرارآمیز خال هندوى حافظ، ریگ ودا، ماهابهاراتا، رامایانا، گاندى، سایى بابا تا جومپا لاهیرى و امیر خان و فیلم هندى، پا مى گذاشتم. سرزمین اسرار درون. سرزمینى که مردمش هنوز و فقط، عشق را ستایش مى کنند.

وارد مرز هندوستان که شدم، ناگهان از سایه یک دیوار، یک خط عمودى دراز خیلى دراز کنار من آمد و با من هم قدم شد! این خط دراز- خیلى دراز- با کلاه خیلى بزرگ خنده دار و پیراهن و شلوار گشاد مشکى و قرمز و اسلحه باز هم خیلى دراز، چیزى نبود جز یک سرباز مرزى! هندى ها سربازان این مرز را عمداً خیلى بلند انتخاب کرده اند. فلسفه اش را نفهمیدم اما هر چه بود، عمدى بود چون همه آنها که لباس فرم مخصوص سیاه و قرمز به تن داشتند، همینطور بودند. من تا کمر این خط هاى دراز هم نبودم.

وقتى در اداره، پاسپورتم را تحویل دادم، مرد از من پرسید: ایرانى؟ گفتم: بله. گفت: هموطن تو آنجا است. او الان مى آید پیش تو. بعد از چند لحظه یک جوان۲۳-۲۲ ساله با چمدانش به سمت من آمد و با لهجه شیرین تهرانى گفت: سلام. شما ایرونى هستین!

هیچ وقت صدا و لهجه ناب او را فراموش نمى کنم، از بس که به نظرم مطبوع بود. تا آن زمان حدود دو ماه بود که هیچ لهجه فارسى تهرانى نشنیده بودم. شاید حالا که در بین همشهرى هایم هستم و هر روز این لهجه را مى شنوم، لذتش برایم کم شده باشد اما آن روز و بعداً در سفارت ایران در دهلى، شنیدن این لهجه به نظرم شیرین ترین هدیه سفر بود. هر دو از دیدن یکدیگر در آنجا هزاران کیلومتر دور از خاک خودمان، خوشحال و شگفت زده بودیم. همان طور که هر دو در بلوار زیباى بردر راه مى رفتیم گفت که نامش على است و دانشجوى رشته پزشکى در لاهور پاکستان و خانواده اش سال ها است که در دهلى زندگى مى کنند. گفت که او هم دو سال است که به تهران نرفته و دلش تنگ شده. اما خانواده اش حالا هشت سالى مى شود که در دهلى هستند. از مردم هند گفت و اینکه بعضى از آنها «بدجورى عوضى هستند» و در قطار با غذا مسافران و توریست ها را مسموم مى کنند و پول هایشان را مى دزدند و از آزادى گفت. اینکه هند واقعاً سرزمین آزادى است و هر کسى هر طور که دلش بخواهد مى خورد، مى خوابد، ایمان دارد و زندگى مى کند. گفت که خانواده اش، هند را فقط به خاطر آزادى و فرهنگ غنى اش، براى زندگى انتخاب کرده اند. از فقر و قناعت آنها گفت و شادى. على گفت که هندى ها با همه ندارى و اینکه حتى شب ها در خیابان و روى گارى و گیشا هایشان مى خوابند، اما مردم شاد و مهربانى هستند. اهل سخت گرفتن به خودشان و دیگران نیستند. هر کجا که اقتضا کند، قضاى حاجت مى کنند و با آب جوى، موهایشان را آب و شانه مى کنند و سینما را هم فراموش نمى کنند. حتماً هفته اى دو بار به سینما مى روند!

با على تا شهر «آمریستار» که نزدیک ترین شهر به مرز پاکستان است، آمدیم. او کرایه راه مرا حساب کرد و گفت: هموطن بودن باید به یک دردى بخورد! او همان موقع به دهلى رفت و من ماندم و شهر کوچک آمریستار و معبدى که ۴۸ ساعت تمام مرا به دام خود گرفتار کرد.

• گلدن تمپل معبدى در میان آب و نوا

Golden temple یا معبد طلایى، بزرگ ترین معبد سیک هاى جهان است. معبدى در میان آب و نوا...

یک محوطه بزرگ، یک معبد بزرگ و طلایى در وسط آب، دورتادور استراحتگاه تمیز با معمارى زیبا براى زائران، سکوت مردم و نواى موسیقى... نواى موسیقى مذهبى در آن فضاى بزرگ پیچیده بود و من مثل مسخ شده ها، با کوله پشتى، بى آنکه حتى اول اتاقى در guest house کرایه کنم، از پله هاى عریض معبد پایین رفتم. رسم بر آن است که زن و مرد باید هنگام ورود به معبد، سرشان را با روسرى یا دستمال بپوشانند. به همین زودى، چهره ها، لباس ها و زبان مردم، هندى شده بود. هندى هندى. با تفاوت فاحش نسبت به دیگر جاهایى که دیده بودم. هیچ کس به من که پوششى متفاوت از همه داشتم نگاه نمى کرد. نگهبان با مهربانى شالى را بر پشت سرم گره زد و من از مسیرى که زائران دیگر مى رفتند، رفتم. از یک سوى آن استخر بزرگ که معبد در وسط آن بود، زائران تازه وارد مى رفتند و از سوى دیگر، زائرانى که نیایش را به پایان رسانده بودند، خارج مى شدند.

زنان با لباس سارى رنگارنگ زیبا و مردان با شال هاى مخصوص که به پا مى بستند، خنجرى در پرشال یا کمر، خال در وسط پیشانى و شال سیاهى که به سبک سیک ها دور سر بسته مى شد، نیم تنه عریان مردان، پاهاى برهنه، خلخال پاى زنان و دختران، نگین روى بینى، خالکوبى روى دست ها و حنا که با نقوش بسیار هنرمندانه بر بازو و کف دست کشیده شده بود، موهاى بلند سیاه زنان با زنجیر گل مریم سفید که وقتى راه مى رفتند عطر مریم و عصاره صندل و صمغ و... را با خود به هر سو پخش مى کردند، نواى موسیقى و آواز بزرگ ترین قوال هاى مذهبى از داخل معبد که در سراسر فضا پخش شده بود و نگاه هایى مهربان و خالى از پرسش، مرا مسحور کرده بود. مسحور نوعى فرهنگ عمیق، آرام و بى ادعا که تو بى آنکه متعلق به آن باشى، تو را به ستایش وامى دارد. انگار که این تمدن این شکوه «خودبودن» این عظمت سکوت بى پرسش، از آن تو بود...

کوله پشتى ام را به یکى از نگهبان ها سپردم و پشت سر صف داخل معبد شدم. موبدان مذهبى با ریش هاى بلند و لباس هاى مخصوص، دورتادور چهارزانو نشسته بودند و با سازهایشان اشعار موزون مذهبى مى خواندند. در فاصله کمى، تا جایى که فضا اجازه مى داد، زائران مى نشستند و در سکوت پس از دقایقى جاى خود را به زائران دیگر مى دادند. من نشستم و بى آنکه حقیقتاً بدانم چرا، گریستم...

شاید گریه به احترام شکوه فرهنگ و تمدنى که من ایرانى، خودم را در لابه لاى تاریخ پیچیده و ماورایى آن مى دیدم. فرهنگى غنى و پیچیده که در یک عبارت ساده خلاصه مى شد: فرهنگ خودبودن. دوست داشتن و قناعت کردن به هر آن چیزى که هستند...

من به هند رسیده بودم...

تاریخ انتشار در روزنامه شرق: 15-دی-1384