X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1389

از ایران تا هند- 12

مردم هند با کنجکاوى هاى تمام نشدنى

لحظه را دریاب!

• اولین قطار هندى

از آمریستار و Golden temple با شکوه و نواى قوال هاى آنجا، دل کندم و با قطار راهى «دهلى» یا به قول خودشان «دلهى» شدم. با قطار ۸ ساعت راه بود. دانشجوهاى زیادى سوار شده بودند. آنها تا به همدیگر مى رسیدند به زبان انگلیسى حرف مى زدند. با اینکه در اولین ایستگاه، کوپه خلوت بود، به مرور آنقدر شلوغ شد که دیگر حتى جاى ایستادن هم نبود. مردم در سکوت یا با همان لبخند و سرتکان دادن معروفشان، کنار یکدیگر مى ایستادند یا با اشاره اى از کسى که نشسته بود، مى خواستند تا جمع و جور تر شود تا او هم بتواند کنارش بنشیند. من هنوز در آنجا نمى دانستم که باید فرهنگ قطار سوار شدن هندى ها را جدى تر بگیرم. بعداً فهمیدم که حقیقتاً در ایستگاه ها و کوپه هاى قطار، یک نوع زندگى و هویت مستقل جارى است که بستر بسیار مناسبى براى مطالعات انسان شناسى است... هر نیمکت نهایتاً براى سه نفر جا داشت اما مردم با یک لبخند از یکدیگر مى خواستند تا به آنها هم جا دهند. براى همین روى هر نیمکت شش نفر مى نشستند و عجیب اینکه در تمام مدتى که در هند با قطار از شمال به جنوب و از جنوب به شمال رفتم، حتى یک مورد بدرفتارى و تلخى و دعوا بر سر جاى نشستن ندیدم! مردم با لبخند کارشان را راه مى انداختند...

در هند مردم کنجکاوى از نوع کنجکاوى افغانى و پاکستانى و تاجیکى ندارند. مردم فقط با لبخند یا حتى بى آن، گاهى - فقط گاهى - اگر خود تو سر صحبت را باز کنى، از تو سئوالاتى مى کنند که البته اولین آن معمولاً این است که چرا تنها سفر مى کنى؟

یک پسر ۲۰- ۱۹ساله کنار من نشسته بود و وقتى کوله پشتى مرا دید، شروع کرد به حرف زدن. او برخلاف دیگران اول نپرسید که اهل کجا هستى یا چرا تنهایى؟ او پرسید جهانگردى تنها خوب است؟! روحیه بانشاط و جالبى داشت اما من از هر سه جمله او فقط یک جمله را مى فهمیدم. اول فکر کردم که همه مشکل از من و کمبود دایره واژگانى انگلیسى من است اما وقتى دیدم که او مثلاً کلمه journalist را طورى تلفظ مى کند که به عقل جن هم نمى رسد، کمى خیالم آسوده شد.

اما به هر حال مشکل زبان من، به رغم آنچه که فکر مى کردم در هند خیلى جدى شد. همه انگلیسى بلد بودند و با لهجه غلیظ تند و تند حرف مى زدند. آن جوان که حالا دیگر اسمش را متاسفانه از یاد برده ام، تند و تند با من حرف مى زد. از این مى گفت که دارد رشته مدیریت هتلدارى مى خواند و این کار را خیلى دوست دارد. اینکه هندو است و او به دینش خیلى پایبند است. از اینکه عاشق فرهنگ و مردم و روحیه هندى است. از زندگى گفت و اینکه او با همه مطالعاتى که در دانشگاه دارد اما هنوز مانند همه هندى ها، عاشق فیلم هندى است، زیرا او هم مانند همه هندى ها، عاشق «عشق» است! بعد آن جوان ۲۰-۱۹ساله گفت که به نظر او هسته زندگى، عشق است! برایم شیر - چاى معروف هند را گرفت و در میان مکالمات مان کار به استفاده از دیکشنرى انگلیسى کشید.

نمى دانم چرا آن جوان در ذهن من مانده است. با آن کلاه لبه دار و اندام باریک و رفتار پرانرژى. تند و تند صفحات دیکشنرى دوزبانه مرا ورق مى زد و مى خواست که با من هر چه بیشتر ارتباط برقرار کند. من مى خندیدم و مى گفتم، من تو را خسته مى کنم! زبان انگلیسى من خیلى از تو ضعیف تر است! اما او مى خندید و مى گفت: اصلاً مهم نیست! من و تو همین یک بار در همه زندگى همدیگر را مى بینیم. پس چه بهتر که بیشتر همدیگر را بشناسیم و از ذهنیات هم مطلع شویم! وقتى دیدم که یک جوان بیست ساله از چنین جهانبینى ساده و انسان محورانه اى برخوردار است، خجالت کشیدم و من هم تلاش کردم که با او بیشتر حرف بزنم! دیکشنرى میان من و او دست به دست مى گشت تا بتوانیم از همه چیز، از ایران، از هند، از دانشگاه، آب و هوا، سطح فرهنگ مردم، نحوه زندگى آنها و خلاصه هر چه که به ذهنمان مى رسید براى همدیگر حرف بزنیم. چه اهمیتى داشت که او سن پسر مرا مى توانست داشته باشد و از سرزمینى بود که من تازه دو روز بود که پا به آنجا گذشته بودم. او راست مى گفت؛ لحظه مهم بود! و اینکه سهم من و او از درک یکدیگر، همین چند ساعتى بود که در آن ازدحام صداها و آدم ها، با یکدیگر حرف مى زدیم!

در همین اثنا مامور کنترل بلیت آمد و من و او و چند نفر دیگر را از جایمان بلند کرد تا به کوپه دیگرى ببرد. من نمى دانستم این، میان هندى ها خیلى مرسوم است که بلیت فورى بگیرند اما در کوپه کسانى بنشینند که بلیتشان را رزرو کرده بودند. با تمام اینها کار مامور خیلى خنده دار بود زیرا تقریباً همه کسانى که بین راه سوار شده بودند هم مثل ما بودند و اصلاً کنترل یک به یک آن همه آدم، غیرممکن بود. قطار شلوغ بود و من و دوست چندساعته  ام، یکدیگر را لابه لاى آدم هاى ایستاده و نشسته در کف قطار، گم کردیم...

وقتى تنها شدم، به او فکر کردم و اینکه آیا او نماد جوانان باهوش و کنجکاو هندى است که حالا ادبیات و کامپیوتر و علم پزشکى شان در جهان شهرت دارد! او که هم هتلدارى مى خواند و آرزو دارد که روزى به سوئیس برود و در یکى از هتل هاى گران قیمت آنجا مدیریت کند و هم به کریشنا و شیواى شش دست اسطوره اى اش، اعتقاد عمیق فکرى و قلبى دارد!

چند ایستگاه به دهلى مانده بود که دیدم او خود را با فشار از لابه لاى جمعیت ایستاده و نشسته کف کوپه بیرون کشید و به من لبخند زد. از دیدن دوباره اش خوشحال شدم. جا نبود که کنار من بنشیند. گفت که مى خواهد در این ایستگاه پیاده شود و آمده است تا از من خداحافظى کند. بعد گفت که مراقب خودم در هند باشم چون همه جور آدمى در هند هست. بعد گفت که  اى میل ندارد و شماره تلفنش را روى کاغذى نوشت و به من داد. موقع خداحافظى هم گفت: تو باید انگلیسى ات را قوى کنى!

حالا از آن روز دقیقاً ۴ ماه و بیست و شش روز مى گذرد و آن جوان با اعتماد به نفس و پرانرژى که عشق به زندگى در همه سکناتش پیدا بود، کارى کرد که حالا اگر او را دوباره ببینم حتماً با هم بیشتر مى توانیم از دنیاى درون و بیرونمان به انگلیسى حرف بزنیم. زیرا من به حرف او گوش دادم و انگلیسى ام را تقویت کردم! و نمى دانم من چه تاثیرى توانستم بر او بگذارم... شاید او حالا فکر مى کند که همه زنان ایرانى آنقدر جسارت دارند که به تنهایى جهانگردى کنند یا شاید هم فکر مى کند که حیف است که همه زنان ایرانى، زبان انگلیسى شان آنقدر ضعیف است!...

• دهلى

ایستگاه قطار در دهلى، درست رو به روى یکى از معروف ترین بازارهاى شهر است. mein bazaar. mein bazar اینطور است: یک خیابان با عرض حدود ۶ متر در وسط که آنقدر شلوغ است که به زحمت مى شود با یک کوله پشتى لابه لاى مردم راه رفت. دو طرف مغازه هاى لباس و صنایع دستى و خوراکى است و توریست هاى غربى که گر و گر در آنجا مى آمدند و مى رفتند. خیلى هیجان زده شده بودم. یک دفعه آمده بودم در قلب ازدحام آدم ها و گاوهاى لاغرى که هندوها مى پرستیدند و دوچرخه هاى معروفى که با آنها مسافرکشى مى کنند! راننده این دوچرخه ها یا رگیشا ها، لابه لاى آدم ها و دستفروش ها پیچ و تاب مى خوردند تا راه را باز کنند و تعادلشان به هم نخورد و وقتى که ناگهان گاو بزرگ و لاغرى که روى زمین خوابیده بود، جلویشان ظاهر مى شد، بوق نمى زدند تا گاو بلند شود، بلکه خودشان راه را کج مى کردند و با احترام از کنار آقا یا خانم گاو مى گذشتند.

همه چیز برایم جالب و دیدنى بود و مدام خنده روى لبانم بود. به مردم، فروشنده ها و دست فروش ها که یا عود مى فروختند یا یکى از آن غذاهاى تند و عجیب و غریب یا زنانى که با گوشواره و دماغواره و پابند، پابرهنه مشغول خرید بودند، لبخند مى زدم و hello مى گفتم. دست هایم را مثل خودشان به حالت دعا، جلوى لب هایم مى گرفتم و سرم را کمى خم مى کردم و مى گفتم:hello !

وارد جهان - کشور - دیگرى شده بودم. جهان ششم. جهان هند. مردها و زن ها هم با لبخند به من جواب مى دادند. جوان تر ها به هیجان مى آمدند و به سمتم مى آمدند و مى گفتند:hello madame یا به زور مى خواستند که لباس یا کفش دست ساز یا یک بسته عود از آنها بخرم اما من با خنده از آنها خداحافظى مى کردم و مى گفتم: tomorrow.tomorrow.

مرد لاغرى به سمتم آمد و کارت یک مسافرخانه را به من داد و اصرار کرد که به دنبال او بروم تا یک اتاق ارزان و خوب پیدا کنم. در همان حین چند نفر دیگر هم مثل او آمدند سراغم. آنها براى مسافرخانه ها، مسافر و توریست پیدا مى کرند. با همان مرد اولى که میانسال بود و چهره قابل اعتمادترى داشت رفتم. بلافاصله پشت بازار، وارد کوچه پس کوچه هاى خیلى باریکى شدیم که همان عرض باریک را هم گاوهاى خوابیده، سگ هاى لاغرى که پهن شده بودند یک گوشه، یا تخت آدم ها که روى آنها لم داده بودند یا فقط نشسته بودند و به من و در و دیوار بلند و هر چیز ثابت و متحرکى، نگاه مى کردند، اشغال کرده بودند. در خانه ها باز بود. هر اتاقى چیزى حدود ۲ متر! این اصلاً اغراق نیست. براى همین مردم تخت هایشان را از خانه بیرون مى گذاشتند تا بتوانند همه در کف اتاق و روى تخت ها جا شوند و شب بتوانند بخوابند!

تاریخ انتشار در روزنامه شرق: 6-بهمن-1384