X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1389

از ایران تا هند-۱۴

افسانه، بانوى محزون ایرانى در حاشیه اقیانوس آرام

اینجا جایى است که باید چشم هایت را ببندى، نفس عمیق بکشى و بعد یکهو چشم هایت را رو به جهان، رو به هند سبز، رو به طاووس ها و همه چیز باز کنى. اینجا جنوب هند است. در حاشیه اقیانوس آرام. اقیانوس آرام آرام...

پاتریک دوست مهربان فرانسوى ام که از سى سال پیش به همراه همسرش در «آورویل» در ایالت پوندیچرى زندگى مى کرد، در تاجیکستان از من دعوت کرده بود که به خانه اش در دهکده منحصر به فرد «آورویل» بروم و مدتى با او، همسرش  هایدى و سگش مارسل زندگى کنم.

سه شبانه روز از دهلى تا پوندیچرى با قطار درجه دو که همه جهانگردانى مثل من با آن سفر مى کردند، راه بود. خیلى از ورودم به هند نگذشته بود که متوجه شدم، زندگى در حاشیه ریل آهن و داخل قطار براى هندیان، خیلى جدى است. خیلى خیلى جدى. در هند مثل پاکستان، منحرفان جنسى حضور اجتماعى قانونى و رسمى دارند. منحرفان جنسى اغلب گدا هستند. گدایى در قطارها هم شغلى رسمى محسوب مى شود. مردان زن نما با پیراهن هاى اغواگر سارى، در هر ایستگاه به طور گروهى با سر و صداى زیاد، به کوپه ها مى آیند و با آدابى خاص، گدایى مى کنند. آدابشان از این قرار است: با آرایش و پیراهن هاى رنگارنگ زیبا و موهاى بافته بلند و گشاده رو - این نکته خیلى مهمى است: کاملاً گشاده رو و لبخند به لب- وارد کوپه مى شوند و با صداى بلند به چشم مردها و زن ها - و به خصوص مردها- خیره مى شوند، بعد دست هایشان را که لابه لاى هر انگشت اسکناسى به شکل بادبزن تاشده گذاشته اند، چند بار محکم به هم مى کوبند و دستشان را به سمت تو دراز مى کنند که یعنى پول بده! بعضى از آنها بعد از اینکه دست هایشان را به هم مى کوبند، یک دستشان را به نشانه «تقاضا» یا «خواهش» روى سر مردان مى کشند و به چشم هایشان حالتى معصومانه مى دهند و با لبخند به مردان چشم مى دوزند...

قبلاً نوشته بودم، باز هم مى نویسم. هر کوپه براى شش نفر است اما شما هرگز کوپه اى را نمى بینید که در آن کمتر از بیست و شش نفر نشسته، ایستاده یا آویزان نباشند! لابه لاى آدم هایى که آنقدر زیاد بودند که من هر چقدر سعى کردم نتوانستم بشمارمشان، گوشه کوچکى از سهمم از صندلى داخل کوپه نشسته بودم که صداى موسیقى کوبه اى با آواز به گوشم رسید. موسیقى هندى قشنگى بود. لابه لاى آن همه صدا و زمزمه، موسیقى ساده و ریتمیک حال خوبى داشت. بعد از چند دقیقه از لابه لاى سرها و تن هایى که از گوشه و کنار صندلى ها آویزان بود، سر پسرکى پیدا شد. منتظر شدم تا سازش را هم ببینم. مى دانید ساز او چه بود؟ دو تکه تخته سنگ کوچک! او دو تکه تخته سنگ کوچک را لابه لاى انگشت هاى یک دستش گرفته بود، بدن کوچکش را پیچ و تاب مى داد و آواز مى خواند. دوربینم را درآوردم و از او فیلم گرفتم. بعدها وقتى فیلمم را مى دیدم از خنده روده بر شده بودم. در آن نور کم کوپه و تکان هاى قطار، بیش از آنکه پسرک لاغراندام با ساز سنگى اش، پیدا باشد، دست ها و پاهایى پیدا است که بین من و او فاصله انداخته بود!

قصه هاى عجیب و غریبى در حاشیه و داخل قطارهاى هند در جریان است. از کولى هاى حاشیه قطار تا گداهاى منحرف جنسى و مسواک زدن هاى افراطى صبح به صبح هندى ها در توالت هاى قطار و بچه هاى دستفروش و مردان و پسرانى که شب کف کوپه مى خوابند ... آنقدر دیدنى بود که از خودم مى پرسیدم چرا هندى ها از هیچ یک از این پدیده ها فیلم نمى سازند؟ چطور ممکن است که آنها از میان آن همه سوژه ها و مسائل اجتماعى عجیب و غریب فقط چسبیده باشند به ساخت فیلم هاى کلیشه اى عشق و عاشقى؟!

نمى توانم این داستان را برایتان تعریف نکنم. اجتناب ناپذیر است. یک روز صبح زود، ساعت حدود ۷ به ایستگاهى بین راه رسیدیم. هنوز حدود ۳-۲ کیلومتر به ایستگاه مانده بود که مردان و کودکان و نوجوانانى را دیدم که هر کدام با فاصله هاى اندک و پشت به هم روى زمین نشسته بودند. آنها داشتند قضاى حاجت مى کردند! اول یک نفر را دیدم. بعد پنج نفر، بعد بیست نفر و بالاخره دشت مسطح وسیعى که صدها نفر - بدون هیچ اغراقى، صدها نفر- در فاصله هاى بسیار کم از یکدیگر نشسته بودند و با یک بطرى آب گل آلود به دست در حال قضاى حاجت بودند...

فقط تصور کنید که شما کنار کوپه اى نشسته اید و سرعت قطار کم و کمتر شده است و بوى حاشیه قطارها هم زیاد و زیادتر. حاشیه ایستگاه هاى قطار همیشه بوى تعفن غیرقابل تحملى دارد. دشتى سبز و زیبا در کنار شما است که تا چشم کار مى کند، در آن مردانى در حال رفتن و آمدن و نشستن و قضاى حاجت کردن هستند! بعد کمى حالتان از دیدن این منظره که با آن همه آرامش انجام مى شود، بد مى شود و شما رویتان را مى کنید به سمت آن یک پنجره. در دشت کنار دستى هم چیزى نیست جز همان چیزى که در این سو هست. نزدیکترین مردانى که در حاشیه ریل آهن قضاى حاجت مى کنند؛ کمتر از یک متر فاصله دارند. بعضى از آنها با لبخندى مات به من و مسافران دیگر نگاه مى کردند...

•بالاخره به آورویل رسیدم

بعد از ۳۶ ساعت زندگى در قطار، بالاخره به استان پوندیچرى رسیدم. در اتوبوس پوندیچرى، پسر ۲۰ساله اى کنارم نشسته بود که از همان اول شروع به سئوال پیچ کردن من کرد. انگلیسى بدى داشت. البته نه به بدى من! از همان اول شروع کرد. پرسید که کى هستم و کجایى  ام و شوهر دارم یا ندارم و چه کاره هستم و...؟ وقتى دید که انگلیسى من به اندازه او خوب نیست باز هم از سئوال پیچ کردنم دست برنداشت. با بى حوصلگى به سئوال هاى تکرارى اش جواب مى دادم. در سفر توریست هاى زیادى را دیده بودم که از این سئوال هاى تکرارى امانشان بریده بود و با مردم، تند و بى ادبانه صحبت مى کردند یا اینکه اصلاً جوابشان را نمى دادند. پسرک از من با لحن عاقل اندر سفیه اى پرسید: تو انگلیسى نمى دانى؟ گفتم: نه به اندازه هندى ها. بعد نگاهى به موبایلش کرد و پرسید: تو موبایل  دارى؟ گفتم: نه. با همان لحن گفت: تو واقعاً موبایل ندارى؟! با بى حوصلگى گفتم: نه من موبایل هندى ندارم! بعد من براى اینکه وقفه اى در سئوال هاى مکرر او ایجاد کنم، پرسیدم ساعت چند است؟ و او با لحن دلسوزانه و نگاه تحقیرآمیزى گفت: تو ساعت هم ندارى؟ خنده  ام گرفته بود. خداى من، من باید به او چه مى گفتم؟!

آورویل جاى عجیبى است. این حرف من نیست. آن تعداد معدودى از مردم دنیا که آورویل را مى شناسند، این حرف مرا تایید مى کنند. حدود ۴۰ سال پیش روزى یک زن فرانسوى که مجذوب هند و فلسفه و عرفان هندى شده بود، تصمیم مى گیرد که در زیر درخت هاى وحشى در حاشیه اقیانوس آرام که طاووس ها و میمون ها مدام از آنها از این سو به آن سو مى روند و تو را ناگهان با رنگ ها و حرکات شگفت انگیزشان غافلگیر مى کنند، دهکده اى بنا کند. دهکده اى که همه ساکنین آن غیربومى و غیرهندى باشند. همین طور هم مى شود. حالا آورویل بعد از حدود ۴۰ سال، ۲۰۰۰ ساکن آمریکایى، اروپایى، استرالیایى و ایرانى! دارد.

دو ساعت طول کشید تا با یکى از آن موتورهاى سه چرخه، زیر درخت هاى بلند و پیچ و تاب جاده خاکى سرخ رنگ، خانه پاتریک را پیدا کنم؛ بعد از اینکه چندین بار لاى درخت ها و جاده هاى باریک و سرخ گم شدیم و از ساکنین اروپایى با چهره هاى شیکشان آدرس پاتریک و  هایدى را پرسیدیم.

آورویل این طورى است: یک ده در قلب جنگل انبوه در جنوب هند، با پراکندگى زیاد میان خانه هاى ویلایى و با یک مرکزیت کوچک. در مرکز ده هر کسى هر کارى که بلد است به طریقه اروپایى انجام مى دهد. بعضى نان فانتزى مى فروشند، بعضى پیتزا. کافى شاپ، کافى نت، رستوران و... هم هست. جاده هاى آورویل خاکى است و خاک آورویل سرخ است. سرخ سرخ. آنقدر که مردم در آنجا کمتر لباس سفید به تن مى کنند چون رنگ سرخ خاک، پاک نمى شود. وقتى بعدازظهرها براى گردش با دوچرخه بیرون بروى، زنان و مردان اروپایى را مى بینى که با دوچرخه یا موتورسیکلت، از جاده هاى باریک و لابه لاى درخت هاى وحشى مى روند و مى آیند و به تو که غریبه اى - اما به هر حال به واسطه اینکه در آن ده هستى- سر تکان مى دهند و لبخند مى زنند.

بالاخره خانه پاتریک را که لاى درخت ها پنهان بود، پیدا کردم و زندگى یک هفته اى در آورویل شروع شد... زیر درخت ها، در حاشیه اقیانوس، با آفتاب داغ صبحگاهى و باران هاى سیل آساى شبانه...

پاتریک یک سوئیت کامل در اختیار من گذاشته بود و روز اول همه تذکرات لازم را به من داد: هیچ نوع خوراکى را بیرون نگذار چون اینجا پر از مورچه است! درها را ببند چون اینجا پر از مارمولک است! راه ده از این طرف است. راه دیگر ده از این طرف است! اینجا کتابخانه دارد. مى توانى از این موتور و این دوچرخه استفاده کنى! مى توانى هر روز اى میلت را چک کنى و راستى فردا صبح تو را پیش دوست ایرانى  ام مى برم! افسانه!

او راست مى گفت: در میان همه فرانسوى ها، آلمانى ها، آمریکایى ها، ایتالیایى ها، بلژیکى ها و استرالیایى ها دو زن ایرانى هم زندگى مى کردند؛ افسانه و سوزان!

•افسانه

فردا با دوچرخه به guest house افسانه رفتیم. guest house شیک و بزرگ که هنوز در حال ساخت بود. افسانه که زن میانسال باریک و بلندمدتى بود از پشت بوته ها و درخت ها بیرون آمد و به فارسى زیبا و سلیس گفت: شکوفه تو هستى؟ پاتریک خیلى از تو تعریف کرده بود.

همدیگر را در حالى در آغوش کشیدیم که هر دو ذوق کرده بودیم. چه کسى فکر مى کرد که کیلومتر ها دور از ایران، در جنوب هند، در یک دهکده دورافتاده اروپایى، دو زن ایرانى زیر سایه و روشن آفتاب یکدیگر را در آغوش بکشند و به فارسى بگویند: سلام!

بلافاصله به من گفت: تو یه دختر استثنایى هستى؟

خندیدم و پرسیدم: چرا؟

- دختر اگه این خارجى ها ندونن، من مى دونم که یه دختر ایرانى، تنها راه بیفته تو دنیا و خودشو تا اینجا برسونه، یعنى چه؟ تنهایى سخت نگذشته؟

- اصلاً. من عاشق تنهایى ام. من فقط کارى رو مى کنم که دوست دارم. براى همین به نظرم اصلاً سخت نیست. عالى است.

افسانه حدود ۵۰ سال داشت. با هم در محوطه guest house قدم مى زدیم و او از زندگى اش مى گفت. اینکه مدت هاست که تنها زندگى مى کند و از سال ها پیش، آنقدر دور که دیگر چندان یادش نمى آید، پا به ایران نگذاشته است. بعد روى پله ها نشستیم و او ناگهان چشم هایش پر از اشک شد و گفت: ببین من و تو هنوز یک ساعت هم نیست که همدیگر را مى شناسیم اما من برایت درددل مى کنم. مى دونى امروز دلم گرفته. امروز سالگرد پدرم است. من عاشق پدرم بودم. بعد اشک از چشم هاى قهوه اى اش سرازیر شد. خب، اتفاق خیلى ساده رخ داد. مثل همیشه وقتى که هیچ انتظارش را ندارى! من هم عاشق پدرم بودم که سه سال پیش فوت شده بود. پس من و افسانه همدیگر را بغل کردیم و یک دل سیر گریه کردیم!

تاریخ انتشار در روزنامه شرق: 27-بهمن-1384