X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1389

از ایران تا هند-۱۶

من از فاصله ها نمى ترسم

آن روزها رفتند

آن روزهاى خوب

آن روزهاى سالم سرشار

آن آسمان هاى پر از پولک...

آن روزها رفتند

آن روزهایى کز شکاف پلک هاى من

آوازهایم، چون حبابى از هوا لبریز، مى جوشید

چشمم به روى هر چه مى لغزید

آن را چو شیر تازه مى نوشید

گویى میان مردمک هایم

خرگوش ناآرام شادى بود

هر صبحدم با آفتاب پیر

به دشتهاى ناشناس جست و جو مى رفت

شب ها به جنگل هاى تاریکى فرو مى رفت...

دیگر به پایان واگویى خاطرات روزها و شب هاى سفر، نزدیک مى شوم و حسى تلخ، تلخ مرا به گریه مى آورد. گریه اى از آن نوع که در معبد سیک ها اتفاق افتاد؛ شورمند و عصیانگر.

این را نوشتم تا خودم و شما را اندک اندک براى خداحافظى آماده کنم. دیگر چیزى نمانده به پایان سفر. این بار هم درباره هند مى نویسم و دو، سه قسمت هم درباره پاکستان و تمام. آن چه میان من - به عنوان مسافر - و شما - به عنوان مسافر بالقوه - در همه این مدت خاطره نویسى شکل گرفت، تمام مى شود. تمام، مثل هر آن چیزى که روزى آغاز شده است.

• • •

از آورویل نوشته بودم. روستایى که مثل فرش، زیر درخت هاى سبز حاشیه اقیانوس آرام، گسترده شده بود. از «سوزان» که در اندوه قطعیت مرگ بهترین دوستش، مبهوت مانده بود و از «افسانه» پنجاه ساله که با همه ثروت و روح مستقلش، در آغوش من و در اندوه مرگ پدرش، کودکانه گریست.

ویزاى اقامت من در هند تمدید نشد چون کنسول هندى در قرقیزستان، همه چیز را پیش بینى کرده بود و ویزایى براى من صادر کرده بود که مطلقاً قابل تمدید نبود! این را در «پوندیچرى» شهر نزدیک آورویل فهمیدم. وقتى که پاتریک مهربان با من به شهر آمد و از مسئول اداره ویزا خواست تا ویزاى مرا تمدید کند و با یک «نه» قاطع مواجه شد.

هر دو غمگین و کلافه از اداره بیرون آمدیم. بى آنکه کلامى بین ما رد و بدل شود سوار موتور پاتریک شدیم و در حاشیه اقیانوس آرام که زیر آسمان آبى، آبى آبى  بود، حرکت کردیم به سمت خانه. جایى که قرار بود آخرین روزها را با او، همسر مهربان آلمانى اش، سگش مارسل و باغبان باهوش و دوست داشتنى اش «ترومال» سر کنم. ترومال که از دو روز قبل با موتور گازى اش به من موتورسوارى یاد مى داد تا اگر توانستم ویزایم را براى سه یا شش ماه تمدید کنم، بتوانم با موتور در ده و جنگل رفت و آمد کنم، با شنیدن خبر، ناراحت شد. توى باغ پاتریک زیر درخت هاى بلند و عجیب و غریبى که هرگز اسم هایشان را یاد نگرفتم بس که زیاد بودند، راه مى رفتم که ترومال، پیشم آمد. او همیشه لبخند به لب داشت. با همان لبخند معصومانه اش گفت: تو دارى مى رى؟

گفتم: آره. ویزام تمدید نشد.

گفت: برمى گردى ایران؟

گفتم: هنوز نمى دونم. شاید برم سرى لانکا و دوباره برگردم هند. یا برم بوتان و از آنجا برم تبت.

گفت: هرجا مى رى، برو اما برگرد.

خندیدم. گفتم: چرا؟

گفت: تو که این دور و بر بودى، خوب بود. ما تورو دوست داریم!

ما تو را دوست داریم! ما تو را دوست داریم! ما تو را دوست داریم! آدم ها چقدر ساده مى توانند همدیگر را دوست داشته باشند. این آن چیزى بود که مرد جوان هندى که سه سال از من کوچک تر بود و ۴ بچه داشت، مى خواست به من یاد دهد؟ دوست داشتن بدون شناخت؟ دوست داشتن بدون امید؟ یک روح اومانیستى عمیق در همه شرقى ها هست. روحى که من در سفر آن را شناختم و آن را مثل سوغاتى بزرگ براى روح خودم، آوردم. آورویل و پاتریک و هایدى و ترومال و سوزان و افسانه تمام شدند و تمام نشدند وقتى که من از آورویل بیرون آمدم براى همیشه... پاتریک با موتورش مرا تا ایستگاه اتوبوس در پوندیچرى رساند. بالاخره اتوبوس لبریز از آدم آمد، وقتى که ما هر دو به هم نگاه مى کردیم بى آنکه اشک بریزیم. ما مى دانستیم که در زیر درخت هاى بلند حاشیه اقیانوس، در آورویل، بین ما - من از ایران و او از فرانسه - دوستى عمیقى شکل گرفته است. دوستى اى که البته با جاده ها، هرچقدر دور، هرچقدر پر پیچ وخم، از یاد نمى رود.

دیگر یاد گرفته بودم: من از جاده ها و فاصله ها نمى ترسیدم!

• دهلى دوباره

دوباره بعد از سى و شش ساعت خوابیدن و نشستن و راه رفتن و حرف زدن و خاطره نوشتن در قطار، در دهلى بودم. دهلى دوباره... دوباره بازار، آدم ها. دوباره پرسه زنى زیر باران هاى سیل آسا و خوابیدن در مسافرخانه هاى داغ که پنکه هاى پت پتو در آن تنها کارى که مى کردند، جابه جایى سنگینى هرم گرما بود.

دوباره کافه محبوبم در مین بازار. کافه اى که مرد جوان هندى، صاحب آن، هر روز با لبخندى به یک اندازه یکنواخت و محزون، از توریست ها پذیرایى مى کرد. توریست ها به آنجا مى آمدند تا توریست هاى دیگر را - البته بى هیچ کلامى - ببینند و غذاى اروپایى و نسکافه و قهوه بخورند و به موسیقى هاى دیوانه کننده آنجا گوش کنند. موسیقى هاى تلفیقى هندى که هرچه کردم، صاحب آنجا، اسم آنها را به من نگفت. او فقط به خنده گفت: اینها اورژینال هستند. فقط مال آرشیو من!

باز هم باید از خودم خجالت بکشم که اسم او را فراموش کردم. اسم او را که ساعت ها با یکدیگر درباره فلسفه هندوئیسم و معیارهاى شاد زیستن از نظر او، حرف زدیم و نمى دانم چرا او هر بار متعجب تر از پیش به من مى گفت: تو واقعاً ایرانى هستى!

دیدن آن فضاى کوچک و گرم کافه، بهانه خوبى بود براى رفتن به آنجا. تقریباً روزى یک بار به کافه او در یک پس کوچه خیلى باریک در مین بازار مى رفتم و در حین خوردن صبحانه، ناهار یا شام، براى ادامه روزم، برنامه ریزى مى کردم یا اینکه اصلاً «هیچ کارى» نمى کردم! کارى که در سفر خیلى دوست دارم انجام دهم همین است. همین هیچ کارى نکردن!

کافه کوچک بود با سقفى کوتاه. چند صندلى حصیرى با چهار میز. رو به روى یک کافى نت که اغلب پر از توریست بود. داخل کافه را لوستر کاغذى و موسیقى هندى و گاه فرانسوى یا انگلیسى مطبوع مى کرد. فقط کافى بود که سه بار، فقط سه بار، پشت سر هم به آنجا بروى تا چهره هاى تکرارى را بشناسى و چهره هاى تکرارى تو را بشناسند. روحیه عجیبى دارند این غربى ها. یک روح نیازمند اما مغرور! نیازمند ارتباط و بى اعتنا به آن!

هنوز چندان از قضاوتم درباره آنها مطمئن نیستم اما این طور بود. بله، این طور بود که آنها، این توریست هاى اغلب جوان که به طرز خنده دارى مجذوب شرق و هند بودند، در اتمسفر قوى هند، دوست داشتند که رها باشند و رفتار گرم و ساده اى مثل هندى ها یا چه مى دانم، همه شرقى ها داشته باشند اما تربیت غربى آنها، به آنها این اجازه را نمى داد. من در کافه، یک روزنامه دستم مى گرفتم و با وجدان آسوده در حالى که نشان مى دادم دارم روزنامه مى خوانم، آنها را زیرنظر مى گرفتم. باید خودم را به خاطر کنجکاوى هایم سرزنش کنم؟ البته که نمى کنم! «شناخت» دغدغه من است!

به هر حال آنها، آن توریست هاى غربى را زیر نظر مى گرفتم که در اولین مواجهه با هند، لباس ها و زیورآلات هندى مى پوشیدند و یک خال بزرگ به وسط پیشانى شان مى کشیدند و احساس مى کردند که: خوب، حالا معنى هندى بودن را مى فهمیم! بعد در حالى که مدام خرید مى کردند، براى استراحت به کافه مى آمدند. بعد غذاى مورد علاقه شان را سفارش مى دادند و در تمام لحظاتى که در کافه بودند، طبق یک سنت غربى، هرگز به صورت هیچ کس نگاه نمى کردند و اگر از سر کنجکاوى - که به نظر ما شرقى ها طبیعى به نظر مى رسد - این کار را مى کردند و طرف با یک نگاه غافلگیرانه، مچ آنها را مى گرفت، سریعاً چشمشان را درویش مى کردند و خود را به شدت مشغول غذا خوردن یا کتاب خواندن نشان مى دادند! در همه مدتى که به کافه رفتم، فقط و فقط یک بار، یک دختر غمگین بلژیکى - انگار من در جذب آدم هاى غمگین مهارت دارم! - سر صحبت را با من باز کرد و گفت که یک ماه با دوستش در کوه هاى « هیمالیا» بوده است و وقتى به پایین کوه رسیده، دوستش از او خداحافظى کرد و گفت که دیگر دوست ندارد با او به سفر ادامه دهد. بعد هم دختر تنها شده است و وقتى براى اولین بار بعد از آمدن به دهلى به کیف پولش مراجعه مى کند، مى فهمد که پول هایش دزدیده شده! دوستش ابراز بى اطلاعى مى کند و طبیعى است که هیچ کمکى هم به او نمى کند. وقتى به او گفتم که چرا به خانواده اش در بلژیک زنگ نمى زند و از آنها کمک نمى خواهد، چشم هاى سرگردان و عصبى اش را به من دوخت و گفت: «از اونها کمکى بر نمى آد. این مشکل منه. نه اونها». بعد مکثى کرد و گفت: «اونها هم فقیر هستن و هم اینکه اگه مى تونستن، به من کمک نمى کردن.» بعد دوباره در حالى که به اسپاگتى اش چنگال مى زد، تکرار کرد: «این مشکل منه!»

روز آخر با کوله پشتى به کافه محبوبم رفتم. جایى که آدم ها در آنجا یواشکى به هم نگاه مى کردند و هر دم منتظر بودند تا تو آن کسى باشى که براى اولین بار سر صحبت را باز مى کنى! پیش صاحب کافه که حالا نوعى احساس دوستى بین ما بود، رفتم تا خداحافظى کنم. از من خواست تا با هم یک فنجان چاى بنوشیم. موقع خداحافظى گفت: اینجا را به خاطر بسپار. تو باز هم به هند مى آیى.

گفتم: چرا؟

به سادگى گفت: چون من این طور احساس مى کنم.

هندى ها این طور هستند. ساده و شهودى. چیزى که من مسحور آن هستم.

همان شب من دوباره در لاهور بودم! دوباره لاهور.

تاریخ انتشار در روزنامه شرق: 18-اسفند-1384