X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1389

از ایران تا هند- 17

لاهور، شهری که باید دوباره شناخت

دیگر به آخر سفر می رسیدم.  این را می دانستم و از یادآوری آن، ناراحت می شدم. شاید این به نظر غیر طبیعی برسد که من دلتنگی های اندکی برای خانواده و دوستان و چیزی به نام وطن داشتم. داشتم البته. اما نه از آن جنس که مرا وادار به بازگشت زودهنگام کند. حدود 2 ماه و اندی بود که در سفر بودم و هنوز فکر می کردم که دلم می خواهد بروم، بروم، بروم... تشنه و جست و جو گر بودم هنوز.

از هند آمدم دوباره به پاکستان. روی تخت فنری ام رو به پنجره در طبقه دوم مسافرخانه ام به نام " regal internet" در لاهور پاکستان نشستم و فکر کردم: افغانستان و طوفان های خاک و جاده های ناهموار و مین های حاشیه جاده و طالبان و مردم دره پنجشیر تمام شد؛ تاجیکستان و زنان و مردان نجیب و قانع و کوه نشینان ارتفاعات پامیر تمام شد؛ قرقیزستان و مراتع وسیع و سبز و یک ها و اسب های وحشی و شیر ترش اسب و کامیون های بین راهی تمام شد؛ چین و شهر باستانی کاشغر و بازار هزار و یک شبی اش تمام شد؛ هند هم با همه راز و رمزها و گلدن تمپل و هندو تمپل و پاتریک و هایدی و رنگ و نور و خاطره تمام شد.  و حالا من مانده ام و پاکستان که مرز وسیعی با کشوری دارد که کشور من است؛ ایران. به همین زودی دوباره ایران.

وقتی از چین به پاکستان آمده بودم، تصمیم نداشتم که در این کشور اقامت طولانی داشته باشم. فقط می خواستم که از آن عبور کنم. دست بالا فکر می کردم که پاکستان جایی است کمی بهتر از افغانستان. اما امروز خوشحالم که این طور فکر نمی کنم. امروز فکر می کنم که پاکستان و بخصوص لاهور شهری است که باید آن را دوباره و دوباره کشف کرد. از چین به پاکستان آمدم و بعد از چهار روز اقامت در لاهور به سرعت به هند رفتم. به هنگام بازگشت نیز دوباره باید از هند به پاکستان می آمدم. در دهلی به سفارت پاکستان رفتم. در خیابان پر درخت و خلوت و عریض، جایی که کنسولگری پاکستان بود، مردان و زنان پاکستانی و تک و توک هندی در گوشه و کنار روی زمین نشسته بودند و در انتظار ویزا و پاسپورت بودند. دو پسر ژاینی و  اروپایی هم در صف ایستاده بودند. بعد از اینکه نوبت به من رسید، به من گفتند که باید از کنسولگری ایران در دهلی معرفی نامه ای بگیرم. همان موقع به کنسولگری ایران رفتم. ساختمان زیبا و جمع و جوری در یک باغ قدیمی. کنسول را ندیدم و کارمندان آنجا با آداب دانی اما نه چندان روی خوش به کارهایم در کمترین وقت ممکن، رسیدگی کردند. در حالی که منتظر تایپ نامه ام بودم، تلوزیون داشت برنامه های ایران را نشان می داد. با دقت به چهره های ایرانی دقت کردم و زبان زیبای فارسی را گوش دادم. همان موقع یکی از کارمندان شغلم را پرسید. گفتم. مکثی کرد و گفت: "در کنسولگری پاکستان به نفع شما است که نگویید روزنامه نگارید. پاکستانی ها از روزنامه نگارها خوششان نمی آید." این را می دانستم. با این حال به خاطر توجهش تشکر کردم و به سرعت خودم را به کنسولگری پاکستان رساندم. وقت چندانی نداشتم و فردا، اعتبار ویزای هند من تمام می شد. جلوی کنسولگری خلوت و پنجره هم بسته بود. به شیشه زدم. همان کارمند میان سال قبلی بود. او می دانست ویزای هند من رو به اتمام است، پاسپورت و نامه ام را برد و بعد از چند دقیقه برگشت و گفت که از در دیگری وارد ساختمان کنسولگری شوم. حدس زدم که کنسول کنجکاو شده است و می خواهد مرا ببیند. در ساختمان زیبای کنسولگری پاکستان در دهلی، در یک باغ وسیع و زیبا، وارد سالنی شدم که عده ای منتظر بودند. حدود یک ساعت معطل شدم. آخرین کسی بودم که کنسول مرا دید. کنسول مرد میان سال بسیار موقری بود. کنارم روی مبل نشست و با صمیمیت با من حرف زد. همان اول گفت که کمی فارسی می داند و از ایران خیلی خوشش می آید. مدتی ایران بوده است و دوست دارد که دوباره به ایران بازگردد. گاهی به انگلیسی و گاهی به فارسی با هم حرف زدیم. از من پرسید برای چه سفر می کنم. گفتم: فقط برای دیدن و شنیدن. شناخت. بعد از خانواده ام پرسید و اینکه چرا تنها سفر می کنم. گفتم: چون به تنهایی علاقمندم. گفت چه کاره ای؟ گفتم: داستان نویس. قصه می نویسم. گاهی برای کودکان اغلب برای بزرگسالان. بعد پرسید که چرا می خواهی به پاکستان بروی؟ گفتم به دو دلیل. اول اینکه می خواهم از طریق پاکستان به کشور خودم برگردم. دوم اینکه می خواهم پاکستانی ها و صوفی ها و قوال های آنجا را هم ببینم. گفت که پاکستان کشور خطرناکی است. آنهم برای یک زن تنها. گفت تا به حال مرز ایران و پاکستان بوده ای؟ گفتم نه. گفت: من هم آنجا نبوده ام. حتی می ترسم که به آنجا بروم چون خیلی خطرناک است. تو چطور می خواهی بروی؟ گفتم به سادگی. همانطور که از افغانستان گذشتم از همانجا هم می گذرم. خندیدم و گفتم: به نظر من مردم واقعا ترسناک نیستند. وقتی این سوال ها را پرسید تازه شروع کرد به اظهار نظر کردن. گفت برایم جالب است که یک زن ایرانی تنها سفر می کند و قصدش فقط دیدن و شنیدن و شناخت است. گفت که او هم کتاب خوان است و به سفر علاقمند است. گفت که از همان اول هم قصد داشته است که به من ویزای ترانزیت بدهد اما مرا خواسته ببیند چون کنجکاو شده است. گفت و گوی ما در مورد جهانگردی و ایران و جاذبه های پاکستان و قوال ها و صوفی ها حدود یک ساعت طول کشید. بالاخره هم پاسپورت مرا به همکارش داد و پنج دقیقه بعد با ویزای دو هفته ای پاکستان به من برگردادند. آخر هم کارت ویزیتش را به من داد و گفت: به من زنگ بزن و کتاب قصه ات را هم برایم بفرست.

من از او تشکر کردم و بیرون آمدم. خوشحال بودم که کنجکاوی اش باعث شده بود که من با او به عنوان یک پاکستانی حرف بزنم و با طرز فکر و برخورد آنها کمی آشنا شوم. بیرون باران به شدت می بارید. پاسپورتم را توی کیف دوربینم گذاشتم و تصمیم گرفتم که زیر باران قدم بزنم.

باران های هند بی نظیر است. زیر باران حدود دو ساعتی راه رفتم. هوا کاملا گرم بود. کمتر از یک هفته بعد، باز هم داشتم زیر باران راه می رفتم اما این بار در لاهور. لاهوری که وقتی آن را شناختم، دیگر دل کندن از آن برایم دشوار بود.

ویزایی که به من داده شد، ویزای ترانزیت بود. دو هفته ای و من از آن دو هفته، 13 روز را در لاهور ماندم. در مسافرخانه regale internet  که صاحب آن مرد میانسالی بود به اسم "مالک". مالک مهربان! در regale internet هیچ کس اقامت نداشت بجز توریست ها. یک ساختمان دو طبقه ای قدیمی کوچک با یک عالمه تخت. دو اتاق دو تخته داشت. دو اتاق بزرگ که در هر کدام شش تخت فنری بود. و دو سالن کوچک که هر وقت تعداد توریست ها زیاد می شد، در آنجا کف زمین، تشک پهن می کرد و به آنها جا می داد. مالک همیشه و در هر ساعتی با روی باز و لبخند پذیرای همه بود. یک قفسه کتاب خانه داشت که در آن پر از کتاب های راهنمای جهانگردی بود. کتاب هایی در مورد پاستان، هند، ایران، چین و ... با دست و دلبازی آنها را به بچه ها قرض می داد تا بخوانند و مدتی که در آنجا اقامت دارند از آنها استفاده کنند. اتاقی که در آن با پسرهای جوانش به کارهای اداری مسافرخانه می پرداخت، سه دستگاه کامپیوتر گذاشته بود و همه می توانستند در ازای پرداخت مبلغ ناچیزی به کارهای اینترنتی شان بپردازند.  یک دستگاه تسویه آب هم در آشپزخانه کار گذاشته بود تا مشکل همیشگی توریست ها با آب هم حل شده باشد. خلاصه در فضای کوچکش آنقدر امکانات ضروری اما ساده ای مهیا کرده بود که دیگر نیاز چندانی به بیرون نداشتی. بخصوص اینکه دو خدمتکار بسیار بسیار مهربانش، یکی شیعی و دیگری مسیحی هم مدام با لبخند به کارها می رسیدند و اگر می خواستی برایت صبحانه و نهار و شام هم از بیرون می گرفتند.

از پله های باریک و طولانی مسافرخانه در خیابان اصلی شهر و رو بروی ice creame chaman، _بستنی فروشی معروفی که سراسر لاهور آنجا را می شناختند_ بالا رفتم. مالک با لباس پاکستانی و موهای رنگ کرده اش بالای پله ها ظاهر شد. ما همدیگر را در سفر کوتاه قبلی دیده بودیم. به گرمی از من استقبال کرد و جای قبلی تختم را به من داد. تخت فنری من کنار پنجره و زیر پنکه در اتاق زنانه بود. پنج تخت دیگر هم در اتاق بود. مالک بلافاصله به خدمتکار کریستین یا مسیحی اش دستور داد که برایم شیرچای بیاورند. بعد پرسید که هند خوش گذشته است یا نه و بالاخره تنها مسافر اتاقم را به من معرفی کرد. آدا. دختری از هنگ کنگ. هنوز کوله ام را جا به جا نکرده بودم که من و آدا تقریبا با هم دوست شدیم. او گفت که او هم تقریبا تنها دختری از هنگ کنگ است که تنها سفر می کند اما نه با کیسه خواب و چادر. بلکه فقط شب ها در مسافرخانه ها می ماند و هرگز به راننده کامیونها هم اعتماد نمی کند! بعد خندید و گفت: تو که همه اینکار ها را کرده ای واقعا دیوانه ای عزیزم. دیوانه!  خندیدیم و با هم قرار گذاشتیم که برای شام بیرون برویم.

وسایلم را جابه جا کردم. خدمتکار مهربان مالک که مرد سیاه چرده، لاغر، ریز نقشی و با چشم هایی همیشه محزون بود، برایم شیرچای آورد. من هیچ وقت اسمش را یاد نگرفتم. من به او می گفتم: کریستین. زیرا در پاکستان به مسیحی ها می گویند: کریستین. روی تختم نشستم. از پنجره باز چوبی خیابان شلوغ زیر پایم را نگاه کردم و شیرچایم را مزمزه کردم. هوا گرم بود و با این حال احساس خیلی خوبی داشتم. احساس می کردم که اتفاقات خوبی در انتظارم است در این شهر شلوغ و دور. در لاهور.