X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1389

از ایران تا هند- بخش پایانى

لاهور که آخر جهان بود و سفر من

با آدا، دختر هنگ کنگى زود دوست شدم و وقتى فهمیدم که در ادامه سفرش به ایران مى آید، از او دعوت کردم تا به خانه ما هم بیاید. او فرداى همان روز به سمت کوئیتو یا به قول ما ایرانى ها کویته، حرکت کرد و از آنجا وارد خاک ایران شد و حدود سه هفته بعدش به خانه من در تهران آمد. این بار قصد داشتم تا وقتى که ویزایم اجازه مى دهد در لاهور بمانم. به مالک صاحب مسافرخانه گفتم که مى خواهم قوال ها را ببینم. او همان شب یک گروه قوال را به پشت بام مسافرخانه دعوت کرد. گروه جوانى که در لاهور از شهرت نسبى برخوردار بودند. شب صندلى ها را کنار کشیدیم و جا را براى آنها باز کردیم. همه توریست ها روى زمین و صندلى نشستند و گروه قوال ده نفره هم رو به رو. در آنجا بودم که مطمئن شدم پاکستانى ها هم مثل افغانى ها ایران و ایرانى ها را دوست دارند. قوال که نادر نام داشت، در همان اول به انگلیسى گفت که من مى خواهم به افتخار این خانم ایرانى، یک موسیقى قوالى فارسى بخوانم. موسیقى او که با سازهاى مخصوص ضربى و بادى و کف زدن هاى منظم گروه همراه بود، در مدح حضرت محمد بود. زیبا بود و من مدام از آنها و دیگران عکس و فیلم مى گرفتم. دو روز بعد مالک به همه بچه هاى مسافرخانه که حالا دیگر با هم دوست شده بودیم، گفت آماده باشیم که مى خواهد ما را به یک برنامه مخصوص صوفى ها ببرد. ما متوجه شده بودیم که در آن ماه، یعنى در شهریور ماه، بیشترین برنامه هاى صوفیان لاهور برگزار مى شود. یک فستیوال سالانه هم قرار بود در یکى از استان هاى شمالى برگزار شود که مى گفتند جمعیت میلیونى براى دیدن آن برنامه از سراسر دنیا به آنجا مى روند اما من چون ویزایم کوتاه مدت بود، نتوانستم بروم. خلاصه آن شب که قرار بود نخستین برنامه از صوفى ها را ببینیم فرا رسید. غروب مالک براى همه موتور گرفت- از همان ها که تویش یک اتاقک فلزى کار گذاشته اند و من و یک دختر سوئیسى و یک دختر آمریکایى را سوار اتومبیل کوچک خودش کرد. حالا دیگر با بچه هاى مسافرخانه دوست شده بودم. یک دختر سوئیسى و چند پسر انگلیسى، استرالیایى، آمریکایى، آفریقاى جنوبى، بولیویایى، فرانسوى، اسپانیایى، ایرلندى و بلژیکى و یک ژورنالیست دورگه فنلاندى- ژاپنى. پسر ایرلندى خیلى خجول و کم حرف بود. پسر بولیویایى خیلى صمیمى و مهربان و با روحیه صوفیانه بود. او سه سال بود که به همه روستاها و شهرهایى که صوفیان در آنجا هستند، سفر مى کرد تا در مورد صوفیسم تحقیق کند. در حقیقت او خودش یک صوفى بود و اطلاعات فوق العاده اى در این زمینه داشت. او آرزو داشت که بتواند ویزاى ایران را بگیرد تا مطالعه اش در مورد صوفى هاى جهان کامل شود. پسر انگلیسى خوش خلق اما کمى از خود متشکر بود. پسر دورگه کنجکاو و دختر سوئیسى بسیار افسرده و غمگین بود. در آن ده، دوازده روزى که با آنها بیشتر آشنا شدم هر کدام روحیه خودشان را تا حدودى بروز داده بودند. دو پسر ایرلندى خیلى بذله گو و صمیمى بودند و مدام از بابى ساندز حرف مى زدند و وقتى فهمیدند من بابى ساندز آنها را - خیلى بهش مى بالیدند - مى شناسم، نزدیک بود شاخ در بیاورند. پرسیدم چرا آنقدر از بابى ساندز حرف مى زنند؟ گفت براى اینکه ما به او بیشتر از هر کس دیگرى افتخار مى کنیم. هنوز مردم اسم بچه هایشان را بابى مى گذارند و در مورد او کتاب و شعر مى نویسند. گفتم ولى شما جیمز جویس و لورنا مک کنت را هم دارید! جالب اینکه آنها چندان این دو نویسنده و خواننده را نمى شناختند. پسر فرانسوى هر بعدازظهر با گیتارش بالا مى آمد و براى همه گیتار مى زد. دفتر نت و ترانه هایش را هم با خودش آورده بود! پسر آفریقاى جنوبى بسیار قدبلند بود و روحیه خیلى سرزنده اى داشت. او - توربن- با موتور سفر مى کرد. توربن به من گفت که بعد از ۴ سال کار در دهلى، مى خواهد به خانه اش در آفریقاى جنوبى برگردد. تصمیم داشت از پاکستان به ایران و از ایران به اروپاى شرقى و بعد یونان و آفریقا برود. فکر مى کرد که سفرش حدود دو سال طول مى کشد. پسر استرالیایى، جیمى، سه سال بود که در سفر بود! او هم فقط دو بار در این سفر با هواپیما سفر کرده بود. یک بار آن پرواز، از استرالیا تا ژاپن بود. بعد آسیاى جنوبى و لائوس و کامبوج و ویتنام و... را گشته بود تا رسیده بود به پاکستان. او بعد مى خواست برود به ازبکستان، تاجیکستان، مغولستان، ترکمنستان، ایران، دبى و از آنجا هم پرواز کند به استرالیا و سفرش را بعد از سه سال تمام کند. او هم وقتى به ایران آمد به خانه من آمد و غمگین بود که سفرش رو به اتمام است و احساس گیجى مى کرد و مى گفت که نمى داند چقدر زمان لازم است تا خودش را با خانه و کار و زندگى معمولى وفق دهد! مشکلى که من هم داشتم. دختر سوئیسى که از یکى از دهات سوئیس آمده بود و در آن ده خدمتکار یک رستوران بود، چشم هاى گودافتاده خیلى افسرده اى داشت. هنوز چشم هایش را به خاطر دارم؛چشم هاى درشت غمگین. خیلى غمگین.

• شبى که «گونگا» مرکز هستى بود

مراسم صوفى ها که در آنجا به Sufi night معروف بود در یک قبرستان، همجوار مقبره یک صوفى بزرگ برگزار مى شد. حیاط چیزى حدود دویست متر بود که لبالب از جمعیت بود. خدمتکار مالک از میان جمعیت به هم فشرده راه را براى ما باز کرد تا کنار صوفى بزرگ. من کنار صوفى نشستم و نگاه کردم به جمعیتى که هیچ زنى در میان آنها نبود. از کناردستى ام که بین من و صوفى بزرگ نشسته بود به انگلیسى پرسیدم که چرا هیچ زنى نیست؟ گفت زن ها نمى توانند به این مراسم بیایند. هر چه پرسیدم چرا؟ رنگ به رنگ شد و گفت نمى توانم بگویم! مدتى نگذشت که یک زن میانسال در حالى که در دهانش داشت ناس بزرگى را ملچ و ملوچ مى کرد، آمد و راه را باز کرد و کنار صوفى نشست. معلوم شد که او داراى مقام معنوى است و ظاهراً فقط زنان انگشت شمارى مى توانند به این مراسم بیایند که داراى مقام هستند وگرنه دیگر زنان نمى توانند وارد محوطه مردان شوند هرچند که صوفى باشند. دو سیم کلفت از فضاى بالاى سرمان رد کرده بودند و دو پنکه به آنها آویزان بود. پنکه اى که فقط دود ها را از این طرف به آن طرف مى کشاند. یک گروه کوچک مشغول نواختن بود. پرسیدم گروه معروف Gunga همین است؟ گفتند نه. او آخرین گروه است. او حدود ساعت ۱۲ شب مى آید. رسم این بود که دو گروه مى نواختند تا بالاخره گونگا بیاید. من از بعدازظهر مدام اسم Gunga را از همه شنیده بودم؛ کسى که مى گفتند بهترین طبلا نواز لاهور است. هنوز ساعت ۹ بود!

ساعت حدود ۱۱ شب بود که همهمه اى شد و گونگا (Gunga) با هیبت یک مرد اسطوره اى از لابه لاى ازدحام وارد شد. مردى حدود سى و اندى ساله، سیه چرده، موهاى بلند روغن زده فرفرى که همه صورتش را پوشانده بود، قد بلند، با شکم بزرگ و درشت هیکل و با پیراهن زرشکى و گل هاى ریز مشکلى و طبلایى بزرگ، راه را با فشار از میان جمعیت باز کرد. گروه آنها سه نفره بود. خودش، برادرش و یکى دیگر. وقتى اولین چوب هاى مخصوص شان را به طبلا زدند نفس در سینه ام حبس شد. افسوس که نمى توانم نواى موسیقى را توضیح دهم یا توصیف کنم. فقط این طور بگویم که آنقدر این گروه پرهیجان و خستگى ناپذیر ساز مى زدند که همه را به حالت وجد در آورده بودند. مى زدند و مى زدند و مى زدند. نمى توانستم چشم از آنها بردارم. بقیه هم همین طور بودند. همه چیز تحت تاثیر آنها و صداى بم سازهایشان قرار گرفته بودند. انگار در همه آن چهار ساعتى که آنها طبلا مى زدند، جهان حول مرکزیت آنها مى چرخید. گونگا از لابه لاى موهایش به مردم، توریست ها و دو همنوازش لبخند مى زد و خودش را با موسیقى تکان تکان مى داد. بعد گروه سه نفره هر کدام به نوبت تک نوازى مى کرد و به حریفش نگاه مى کرد و وقتى به اوج مى رسید، موسیقى را آن یکى ادامه مى داد. یکى از صوفیان با لباس مخصوصى که به تن داشت، با یک صدف بزرگ، گاهى مثل شیپور صداى بمى ایجاد مى کرد. یک مرد باد بزن که به او به انگلیسى «فن من» مى گفتند، لابه لاى جمعیت جا باز مى کرد تا مردم را با یک بادبزن بزرگ، باد بزند. یک نوع حلوا هم دست به دست بین مردم تقسیم مى شد. موسیقى اوج مى گرفت. بعد کسى مى فریاد مى زد: نور على جل الله! و بعد همه جمعیت با شور وصف ناپذیرى یکپارچه فریاد مى زدند: نور على جل الله. نور على جل الله. نور على جل الله. فقط شور بود و موسیقى و مردمى که خود را سپرده بودند به موسیقى و اتمسفر قوى آنجا. در این بین بعضى از خود بى خود مى شدند و به حالت رعشه به کف زمین مى افتادند. بعضى دیگر سرشان را بى خودانه تکان تکان مى دادند و برخى دیگر در گوشه و کنار در همان جاى تنگ خودشان، سماع مى کردند و چرخ مى زدند و چرخ مى زدند و چرخ مى زدند. در تمام این مدت گونگا حتى یک کلمه هم به لب نمى آورد و فقط نگاه مى کرد و لبخند مى زد. پسر حدود ۱۸ ساله اى که پیش از گونگا طبلا مى زد و بسیار هم ماهرانه مى زد، زیر پاى او نشسته بود و با دستارش گاهى عرق صورت گونگا و همکارانش را پاک مى کرد. رفتارى مانند مرید و مرادى داشت و چشم از گونگاى جوان برنمى داشت. بعد از حدود دو ساعت، یعنى حدود ساعت یک شب، گونگا با آن هیبتش، به جمعیت فشار آورد تا دو مرد قدکوتاه و با موهاى بلند وارد شوند. گونگا دایره وسط را که براى نواختن آنها، باز شده بود گشادتر کرد تا آن دو مرد هم جا شوند. آن دو مرد، رقصندگان مراسم بودند. کسانى که در سماع مهارت داشتند. اول همنوا با موسیقى آرام آرام دور دایره خالى چرخیدند و با دست خاک را بوسیدند. بعد شروع کردند به پا کوبیدن و پا کوبیدن و آرام آرام حالت سماع به خود گرفتند و رقصیدند و رقصیدند و ناگهان با چنان سرعت غیرقابل توصیفى دور خود چرخیدند که در تصویر مونیتور دوربین من به جز خطوط مبهم از آنها، چیزى ضبط نشد!

مراسم تا ۳ صبح ادامه داشت و اگر گونگا با دست به دهانش اشاره نمى کرد که گرسنه است، جمعیت هرگز پراکنده نمى شد. تا آن موقع هر سه نفر طبلا مى زدند و آنقدر زدند و زدند و زدند تا طبلاى یکى از آنها پاره شد. اما گونگا با برادرش بى آنکه حتى دقیقه اى به بازوهایشان استراحت بدهند تا آخرین وقت نواختند.

گونگا انگشت هاى دستش را جمع کرد، به دهانش طورى اشاره کرد که یعنى گرسنه است و غذا مى خواهد. بعد موسیقى آرام گرفت و ما از جمع فاصله گرفتیم. وقتى بیرون مى آمدم، گونگا روى زمین نشسته بود. من به او گفتم که او فوق العاده است! فوق العاده. او باز هم هیچ چیز نگفت. فقط با لب هاى پهنش لبخند زد و کارتش را به من داد. من از آن به بعد مسحور گونگا و گروه موسیقى او بودم. هر روز به مالک مى گفتم که مى خواهم باز هم به مراسم گونگا بروم. مالک مى خندید و مى گفت که تو مى دانى گونگا، گنگ است؟ گونگا کر و لال است؟! کم مانده بود از تعجب شاخ در بیاورم. چطور ممکن بود که گونگا، بهترین طبل نواز لاهور نتواند صداى موسیقى خودش را بشنود؟ چطور ممکن بود او با دیگران همنوایى کند بى آنکه موسیقى آنها را بشنود؟ مالک گفت او با احساس کردن ضربه هاى طبلا بر شکمش موسیقى را مى فهمد! بعد مالک لبخند کشدارى زد و گفت گونگا همسایه و دوست من است. مى خواهى به خانه اش برویم؟ و نمى دانم چرا گفتم: نه! حالا که از آن وقت چیزى حدود هفت ماه گذشته از خودم تعجب مى کنم که چرا به او گفتم: نه! منى که از هر چیز خوب در سفرم استقبال مى کنم! نمى دانم. شاید براى اینکه احساس مى کردم باید دوباره به لاهور بیایم تا این بار فقط از زندگى و موسیقى گونگا فیلمى یا داستانى بسازم؟! یا نمى دانم چه. شاید مى خواستم در ذهنم هنوز و همیشه طعم نخستین دیدار و نخستین نوا را مزمزه کنم؟!