X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1389

زن روس در فنجان قهوه دختر قرقیز

در سرزمین چشم بادامی های مو مشکی، در خیابان های خلوت بیشکک، پایتخت قرقیزستان که تو هرگز نمی توانی در طول روز و در شلوغ ترین نقطه، جمعیتی بیش از 500 نفر ببینی، زنان بالا بلند روس با موهای بلوند، چشم های آبی و آرایش های تند، آنقدر به چشم می آیند که تو ناخوداگاه سرت را با آنها از این سو به آن سو  می چرخانی.

زیر درختان کهنسال خیابان های عریض بیشکک، زنان به دو دسته تقسیم می شوند: زنان مومشکی، آرام، با چشم های تیره بادامی و روحی شرقی؛ زنان اصیل قرقیزی. همان ها که در رمان های "چنگیز آیماتوف" مشهورترین نویسنده قرقیزی خوانده ایم. همان ها که وصفشان در "ماناس"، بزرگ ترین حماسه قرقیزی، بارها و بارها آمده. و زنان دیگر، زنان روس، بالا بلند و بلوند، با چشم های آبی و سبز و چهره های سرد.

میانگین در آمد ماهانه یک کارمند در قرقیزستان 50 دلار است. اساس اقتصاد آن بر دامداری و کشاورزی است و با این حال مردمی قانع و سرزنده در آن زندگی می کنند. مردمی که اوقات فراغت آنها در پارک ها، بارها و رستوران ها می گذرد. 90 در صد این مردم مسلمان سنی هستند اما در سراسر شهر به زحمت یک مسجد دیده می شود. زبان رسمی قرقیزی و روس است و نژادهای اصلی، قرقیز، روس و ازبک. وقتی 15 سال پیش اتحاد جماهیر شوروی فروپاشید، دیگر چیز زیادی از سنت های تاریخی و حماسی این قوم سرکش باقی نمانده بود. از این رو شهر بیشکک چهره ای شبیه همه شهرهای کمونیستی و بلوک شرق را دارد. چهره ای زیبا اما سرد. درست شبیه زنان روس.

 

به زبان فارسی ایراددار گفت: "من به ایران آمده ام. من شش ماه در دانشگاه علامه طباطبایی زبان و ادبیات فارسی خواندم. من...". اگر به قرقیزستان رفته باشید و بدانید که مردم آنجا هیچ زبانی غیر از زبان قرقیزی یا روسی نمی دانند، می فهمید چه موهبتی است که از قضا با دختری آشنا شوی که زبان فارسی می داند، به ایران آمده است و خیابان ولی عصر و میدان ونک و دانشگاه علامه طباطبایی را هم می شناسد!

چشم های بادامی و باهوشش را به من دوخت و گفت: دانشگاه علامه طباطبایی، دانشگاه خوبی است؟

گفتم: خوب... یکی از بهترین ها در ایران.

نفسی به راحتی کشید و گفت: "من همیشه در اینجا به دوستانم می گویم که من افتخار می کنم که من در دانشگاه علامه طباطبایی درس خوانده ام!" او عادت داشت که اول همه جمله هایش، فاعل را تکرار کند. احتمالا استاد ایرانی او در دانشگاه علامه فرصت نکرده بود که به او "حذف به قرینه لفظی و معنوی" را بیاموزد!

دختر قرقیزی مترجم مرد میانسال ایرانی بود که به امید تجارت رب گوجه فرنگی، در بیشکک خانه خریده بود و در مدت 15 سالی که به قرقیزستان رفت و آمد می کرد،  نتوانسته بود زبان قرقیزی یا روسی را یاد بگیرد! برنامه بعدی او بعد از تاسیس کارخانه رب گوجه فرنگی، گرفتن یک زن روس بود! مرد ایرانی بالای 55 سال سن داشت.

دوست قدیمی من، فرزانه، برای دیدن من و همسفر امریکایی ام، به بیشکک آمد تا چند روزی را با هم باشیم. وقتی دختر قرقیزی فهمید که دوست من فال قهوه می گیرد، اول ساکت ماند. چون اصلا نمی دانست که فال قهوه یعنی چه. بعد وقتی که فهمید، مشتاق شد و قرار شد که روز بعد همگی به تنها رستوران ترک در بیشکک برویم. تنها جایی که در آن قهوه ترک پیدا می شد.

ته فنجان یک خروار قهوه چسبیده بود و نوار باریکی از قهوه دور تا دور لبه آن را پوشانده بود. فرزانه به سمت دختر قرقیزی خم شد و گفت: من تو را اصلا نمی شناسم. حتی نمی دانم که شوهر داری یا نه. ضمنا یادت باشد که فال در هر صورت خرافات است.

دختر قرقیز پرسید: چی است؟

فرزانه گفت: خرافات. یعنی... دروغ! باور به چیزهایی که حقیقت ندارد!

دختر مبهوت مانده بود. گفت: پس چرا فال می گیریم؟

توضیح دادن اینکه تو باید به چیزی اعتقاد پیدا کنی یا لااقل گوش بدهی که پیشاپیش می دانی، دروغ است، کار دشواری بود. از خیرش گذشتیم و فال شروع کرد.

رستوران پر از زنان روس بود. با لباس های رنگارنگ تابستانه. دختر قرقیز قبلا گفته بود که زنان قرقیز در بیشکک چه آتشی می سوزانند. گفته بود که مردهای قرقیز اغلب نه، گاهی، به زنان قرقیز خود خیانت می کنند. در بیشکک، رستوران ها غذای روسی سرو می کرد، بارها موسیقی روسی پخش می کردند و زبان رسمی بعد از قرقیزی روسی بود.

فرزانه گفت: تو شوهر داری. درست است؟

دختر قرقیز با چشم های مورب قهوه ای اش، معصومانه نگاه کرد و گفت: بلی.

فرزانه گفت: شوهر تو برای کار، زیاد به مسافرت می رود. نه؟

دختر گفت: بلی. بلی.

فرزانه گفت: شوهر تو همین حالا هم در مسافرت است. راه دور. فکر کنم. در شهر دوری است.

دختر باز هم سرش را به فرزانه نزدیک کرد و گفت: بلی. او در "اوش" است. او همیشه برای ماموریت به آنجا می رود.

زنی بالا بلند و بلوند از کنار میز ما گذشت. چند سر با او از این سوی رستوران به سمت دیگر رفت. مرد ایرانی به من گفت:" آن مردی که با آن زن بود را دیدی؟" دیده بودم. مردی سبزه رو با قدی متوسط که ویژگی چهره مردهای قرقیز یا روس را نداشت. مرد ایرانی گفت: "او ایرانی است. مشهدی. من در ایران او را می شناسم. او هم مرا می شناسد. در آنجا زن و بچه دارد. برای تجارت به اینجا می آید. اما ما هیچ وقت به روی خودمان نمی آوریم که همدیگر را می شناسیم. نه در ایران و نه در اینجا."

فرزانه گفت: "شوهر تو مرد خوبی است اما..." مکثی کرد و ادامه داد: "ببین، همه اینها خرافاته. یعنی ولش کن... از این گوش می شنوی، از اون گوش در می کنی..." دختر قرقیز سعی می کرد معنی اینهمه حرف های ضد و نقیض را بفهمد. او قطعا در مدت کوتاهی که در ایران بود، این وجه نقیضه گویی ایرانیان را ندیده بود.

فرزانه ادامه داد: "شوهر تو مرد خوبی است... اما... فکر می کنم که کمی خشن است... می دانی از آن مردها که هم خشن هستند و هم مهربان. حد وسط ندارند... می فهمی؟"

دختر سرتکان داد. اما از حالت چشم هایش پیدا بود که هنوز چیزی دستگیرش نشده.

فرزانه ادامه داد: "جوان و خوش قیافه هم هست. اتفاقا تو را هم خیلی دوست دارد. این قلب را می بینی. اینها... قلب بزرگ قشنگی است اما خود تو هم حواست جایی دیگر است. تو به کار فکر می کنی. می خواهی پیشرفت کنی. می خواهی زن موفقی باشی. این راه را می بینی؟ هان؟... تو با سختی از این راه می روی بالا. تو می خواهی به مقام و افتخار برسی اما... یک نفر هست که به تو حسودی می کند. یک مرد. من فکر می کنم که آن مرد... آن مرد شوهرت است".

من و ربکا الکی شروع کردیم به حرف زدن تا اگر فرزانه دارد در ذره های قهوه ای قهوه، رازی را می بیند که هر آن ممکن است، بر ملا کند، ما مثلا نشنویم.... اما ما می شنیدیم.

دختر خودش را بیشتر به فرزانه نزدیک تر کرد و گفت: بگو... بگو...

فرزانه گفت: "تو به جایی می رسی که می خواهی از شوهرت جدا شوی. شاید تا یک سال دیگر. عدد 12 برای تو افتاده. تا 12 هفته یا 12 ماه دیگر رازی بر تو آشکار می شود. خیلی تکان دهنده است. خیلی خیلی ناراحت می شوی اما قصه نخور... این خورشید را می بینی؟ درست بالای سر تو است. خورشید هم راز ها را آشکار می کند و هم حامی است. یک نیروی قدرتمند است که به تو کمک می کند."

دختر قرقیزی گفت: چه رازی؟

فرزانه من و من کرد و گفت: راستش نمی دانم.

دختر اصرار کرد: به من بگو.

فرزانه فنجان را جا به جا کرد. آن را به چشم هایش دور و نزدیک کرد و گفت: پای یک زن در میان است. یک زن قد بلند که خیلی خبیث است.

-           که چی هست؟

-           بد. بدجنس. اما خوب... خوشگل است. موهایش بلند است. می دانی... فکر می کنم که خیلی طرف خوشگل است...

روز بعد، دختر قرقیز را ندیدم. روز بعدی هم او را ندیدم. روزی که می خواستم از فرزانه و همسفر امریکایی ام هم جدا شوم و به سمت چین بروم، باز هم دختر قرقیز را ندیدم. موقع خداحافظی مرد میانسال ایرانی به من گفت: اگر تا سال دیگر به اینجا آمدی، به من سر بزن. من حتما تا آن موقع زن گرفته ام. زن روس!...

کوله پشتی روی دوشم بود. تنها، لا به لای آدم هایی که یا ازبک بودند یا قرقیز یا روس قدم می زدم و به این فکر می کردم که بگذار کمی بیشتر در این شهر راه بروم. داشتم در سرزمینی راه می رفتم که روس ها 15 سال پیش نظام سیاسی خودشان را جمع کرده بودند و رفته بودند اما یادشان رفته بود که زن هایشان را که مثل مفهوم فریبنده "حاکمیت طبقه کارگر" هنوز در خانه ها و ذهن ها، جا مانده بود، با خود ببرند. زنانی که زنان زمانی سرکش حماسه "ماناس" حالا بخاطر شبیه شدن به آنها، موهایشان را رنگ می کنند. زرد زرد. رنگی که هیچ به آنها نمی آید...

منتشر شده در روزنامه سرمایه 1384