X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1389

ایران تا هند -۵

تاجیکستان، سرزمین شاهان و شاعران ایرانى

حتماً باید از خاک افغانستان و مصائب آن گذشته باشى تا اهمیت کشورى ساده، با فرهنگ و زیبا مثل تاجیکستان را بفهمى. سرزمین عجیبى است، تاجیکستان. کشورى که مردمش شجریان ما را دوست دارند و تاریخ ایران را مثل سرگذشت اجتناب ناپذیر تاریخ خود، دنبال مى کنند و به این مى بالند که در ارتفاعات شمالى کشورشان، رد پاى رستم دستان هنوز در کوه ها باقى است...

جاى تعجب داشت براى من. براى من که مى دیدم «ما»، یعنى ما مردم ایران، در این منطقه از جهان، این قدر محبوب هستیم. حتى گاهى مى شود واژه «ستایش» را هم به کار برد. آنها، حقیقتاً «ایران» را ستایش مى کنند...

در کمتر از ده دقیقه به خاک تاجیکستان رسیدیم. مرز افغانستان و تاجیکستان آبى است موسوم به رودخانه شیخان بندر. یک کرجى قدیمى و پت پتو همه ما ۲۰ ۳۰، نفر را سوار کرد و در کمتر از ده دقیقه در خاک تاجیکستان بودیم. من تنها ایرانى و ربکا تنها آمریکایى این کرجى بود و بقیه پاکستانى و افغانى بودند. چند قرقیزى و یک زوج تاجیک هم با ما بودند. زن تاجیک همان کسى بود که در گمرک افغانستان، برقع اش را درآورد و زیر آن یک کت و دامن به تن داشت. با خودم فکر مى کردم که ازدحامى که در مرز ایران و افغانستان دیدم، شامل همه مرزهاى دیگر افغانستان هم مى شود. اما اصلاً این طور نبود. مرز افغانستان و تاجیکستان با مرز ایران و افغانستان، قابل مقایسه نیست. هر چقدر در آنجا ازدحام بود و افغانى ها در حال ورود و خروج به خاک ایران بودند، در اینجا سکوت بود و آرامش! تعداد افغانى هایى که روزانه از مرز شیخان بندر، وارد تاجیکستان مى شدند، به نسبت ایران، چیزى معادل ۱ به ۱۰۰۰ است. حالا که جنگ در افغانستان تمام شده، به طور میانگین در هفته، حدود ۲۰۰۰ نفر فقط از کنسولگرى کابل، اجازه ورود به خاک ایران مى گیرند. به نظر شما وحشتناک نیست؟!

سعى مى کردم پیش از ورود به خاک تاجیکستان وضعیت اجتماعى این کشور را در ذهنم ترسیم کنم. بیهوده بود. چون اطلاعاتى که گرفته بودم ضد و نقیض بود. همان زوج تاجیک که در کرجى بودند به من گفتند که میانگین درآمد هر یک از آنها به عنوان یک پزشک عمومى در تاجیکستان ماهانه ۲۰ دلار! است اما آنها در خاک افغانستان ماهانه ۵۰۰ دلار در آمد داشتند! پیش از این در سمینارها و همایش هاى ادبى تهران، زنان و مردان تاجیک را دیده بودم در حالى که دندان هاى طلا داشتند و لبخند ابدى بر لب، از فقر شدید در کشورشان سخن مى گفتند. سرزمینى که ۸۴ درصد مردمانش مسلمان هستند، خود را ایرانى مى دانند و کمونیست ها از آنها، چیز دیگرى ساخته اند! سرزمینى که در عین فقر داراى ۹۹ و نیم درصد، جمعیت باسواد است که ۷۲ درصد آنها در روستاها زندگى مى کنند. با خودم مى گفتم این معجون، جاى دیدنى است.

• دوشنبه

سوار تاکسى هاى خطى بین مرز و شهر دوشنبه شدیم که چندان ارزان نبود. ۳۰ دلار براى یک مسیر حدود ۲۰۰ کیلومترى. اتفاق عجیبى افتاد. جوانى که ما او را در اداره گمرک به عنوان یکى از متصدیان دیده بودیم، در آخرین لحظه، خود را سوار ماشین ما کرد و از همان اول با حماقت و سادگى سئوال هاى عجیبى از ما پرسید. از من پرسید: «تو ایرانى هستى؟ در ایران چه کاره اى؟ براى چه به اینجا آمده اى؟ در اینجا مى خواهى چه کار کنى؟ راستش را بگو! تو خبرنگارى؟ من به کسى چیزى نمى گویم! تو آمده اى گزارش از تاجیکستان تهیه کنى؟» شبى که در پنجشیر به سر برده بودم و سئوال هاى گاهى تهدیدآمیز و نگران کننده پنجشیرى ها را به خاطر آوردم و به آن جوانک با سماجت گفتم که خبرنگار نیستم. فقط توریست هستم.

طورى او را از سر باز کردم که با عصبانیت و تلخى در نیمه راه از ماشین پیاده شد، با راننده دعوا کرد و به او کرایه هم نداد! وقتى پیاده شد، راننده گفت: «خوب جوابش را دادى. اینها ماموران مرزى هستند. مى خواهند از کار همه سردربیاورند!»

پس فضا در یک کشور کمونیستى این طورى است! جاسوس بازى!

بعد راننده ضبط صوت را روشن کرد. در کمال تعجب دیدم که باز هم موسیقى ایرانى است. وقتى مى خواستیم از ماشین پیاده شویم، دوستانه توصیه کرد: اگر جوان هاى تاجیک با شما شوخى کردند، اصلاً ناراحت نشوید. تاجیک ها مردم شادى هستند.

راست مى گفت، این را خیلى زود متوجه شدیم. وقتى که در اداره اى مربوط به مجوز عبور از کوه هاى پامیر بودیم، مردى که به خوبى فارسى یا به قول خودشان تاجیکى حرف مى زد، به من گفت که خودش پامیرى است و براى ما یک موسیقى پامیرى گذاشت و در همان وسط اداره شروع کرد به رقصیدن به سبک پامیرى!

خیلى لازم نبود که از مرز فاصله بگیرم تا متوجه تفاوت هاى فاحش بین این دو کشور شوم. چند کیلومتر جلوتر از مرز، روستاهاى سرسبز در دو طرف جاده بودند و دامداران و کشاورزانى که لباس هاى تمیز و مرتبى به تن داشتند. کرت بندى ها شکیل و زیبا بود و زنان با دوچرخه به این طرف و آن طرف مى رفتند؛ گاهى با پیراهن هاى سنتى و روسرى گل گلى که به پشت گردن گره زده بودند، گاهى با بلوز و دامن یا شلوار.

با مانتو و شلوار خاکى و کثیف و بو گرفته و کوله پشتى هاى بزرگمان در وسط میدان شاه اسماعیل سامانى، پیاده شدیم. گفتم که باید از سراسر خاک افغانستان گذشته باشید تا وقتى وارد شهر دوشنبه پایتخت تاجیکستان شدید، مفهوم «تفاوت در فرهنگ شهرنشینى» را بفهمید. شهر دوشنبه این طور است: تمیز، خلوت، با مجسمه هاى عظیم الجثه پادشاهان و شاعران بزرگ ایرانى و تاجیک، خیابان هاى عریض و پردرخت، فضاهاى تعریف شده شهرى و زنانى که نیمى از آنها پیراهن گشاد و بلند سنتى خود را پوشیده اند و نیمى دیگر به سبک اروپایى ها بلوز و دامن یا شلوار به تن دارند. صداى موسیقى تاجیک و ایرانى از کلوپ ها بلند بود و فضا هیچ شباهتى به یک کشور مسلمان نداشت. حکومت شوروى کار خودش را کرده بود. مردم دوشنبه مردمى هستند که به صورت تو نگاه نمى کنند مگر اینکه تو از آنها چیزى بپرسى. مردمى که پیش از اینکه به تو جواب بدهند، به تو لبخند مى زنند. جمعیت سراسر این کشور فقط ۷ میلیون نفر است! چهار شهر اصلى و معروف دارد: دوشنبه، خاروق، مرغاب، خجند که من به جز خجند، بقیه شهرها را دیدم. چهار روز در شهر دوشنبه ماندیم و هر دویمان به شدت مریض شدیم. من به خاطر نوشیدن آب شهر دوشنبه، مسموم شدم و ربکا هم تب کرد. با این حال در حالى که من هنوز بهبود پیدا نکرده بودم و هر روز هم با خوردن غذا یا میوه، وضعم بدتر مى شد، به سمت خاروق، در قلب کوه هاى افسانه اى پامیر حرکت کردیم. با کوله پشتى هایمان راه افتادیم در جاده اى که منتهى به خارج شهر مى شد. در طول مسیر با تاجیکى ها که صحبت مى کردیم متوجه شدیم آنها بسیار ایرانى ها را دوست دارند تا آنجا که ازدواج با آنها برایشان یک آرزوى دست نیافتنى است. انگار آنها این طورى دوست داشتند خود را به تاریخ ایران منگنه کنند! یک دختر جوان خاروقى به من گفت: بزرگ ترین آرزویم در زندگى دیدار از ایران است.

فاصله بین شهر دوشنبه و خاروق که حدود ۵۰۰ کیلومتر است، در اوایل مرداد ماه، بسیار سبز و زیبا است. در دو طرف، مزارع و باغ هاى سبز میوه و مردان و زنانى که لباس هاى محلى به تن دارند و گاهى لبخندزنان با تو تا چندصدمتر هم قدم مى شوند. سئوال اول و آخر همه آنها این است: توى (شوهر) نکرده اى؟ براى سیر (گردش) آمده اى؟ چند سال  دارى؟

حالا که این دور از سفرم به انتها رسیده و من از شش کشور عبور کرده ام، مى بینم، دلنشین ترین مردمى که در این سفر دیدم، تاجیک ها بودند. فکر مى کنم که زندگى فقرا در تاجیکستان بسیار غم انگیزتر از هند، افغانستان و پاکستان است. مردم تاجیک، مردمى باسواد اما فقیر هستند. مردمى گرسنه اما قانع. این فقرا همان هایى هستند که در دوره تسلط کمونیست در قفقاز یا مسکو به دانشگاه رفته اند و در رشته هاى تئاتر، موسیقى، مهندسى، پزشکى، نقاشى و... درس خوانده اند و حالا همین آدم ها که در خانه اغلب آنها کتاب و کتابخانه هست، با ماهانه ۲۰ دلار، زندگى مى کنند؟ هر چقدر تلاش کردم تا بتوانم این معادله را حل کنم، موفق نشدم؛ تاجیکستان کشور ارزانى است اما نه آنقدر ارزان که بشود با ماهى حتى ۵۰ دلار هم یک زندگى شهرى متوسط داشت. یک مغازه دار روستایى در راه خاروق به من گفت: «ما مدیون دوره شوروى هستیم. آنها مدنیت را به ما آموختند و ما در همان دوره استعمار را شناختیم. استعمار را طرد کردیم و مدنیت را نگه داشتیم.» اینها عین عبارت هایى است که از دهان یک روستایى تاجیک بیرون آمد...

راه دوشنبه به خاروق، سرسبز و زیبا است. مردم به محض اینکه مى گفتم ایرانى هستم، به عنوان احترام به ریششان، دست مى کشیدند و مى گفتند: خوش آمدى. خوش آمدى... هوا داشت تاریک مى شد و ما کنار یک رودخانه پر آب و زلال، براى اولین بار در این سفر، چادر زدیم. شب با پشکل هاى خشک گاو - در حالى که ربکا این کار را دور از مدنیت مى دانست و معتقد بود که دارم به طبیعت خسارت جبران ناپذیرى مى زنم - آتش روشن کردم. چاى، کنسرو داغ و سکوت. ماه بالا مى آمد و من آسمان تاجیکستان را بالاى سرم مى دیدم که شبیه هیچ آسمان دیگرى نبود. صبح زود که بیدار شدیم، شبنم صبحگاهى کوله هایمان را خیس کرده بود.

تاریخ انتشار در روزنامه شرق: 3- آذر- 1384