X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1389

از ایران تا هند-۷

راه سپید براى دخترکان مسافر

در روستاهایى که در آن چند درخت زردآلو بود، مردم زردآلو را قاتق نان و چایشان مى کردند و مى خوردند یا اگر پیازچه وحشى بود همان را قاتق مى کردند. در راه با تک خانه هاى زیادى روبه رو شدیم که سطح صاف و سبز آن به زحمت فقط کفاف یک خانواده را مى داد و تا کیلومترها هیچ خانه یا روستاى دیگرى نبود چون فقط سنگ بود و سنگ. در راه زنان زیادى از همین تک خانه ها یا روستاها از ما با چاى و نان و زردآلو- خوشمزه ترین زردآلویى که من در سراسر عمرم خوردم- پذیرایى کردند و موقع خداحافظى در جاده اى که ما مى خواستیم از آن ادامه مسیر بدهیم، مى ایستادند و مى گفتند: راه سپید! راه سپید! یعنى: سفر به خیر. فکر مى کنم این استعارى ترین و زیباترین واژه هایى است که مى شود براى خداحافظى با یک مسافر گفت: راه سپید مسافر...

یک شب در «در بره» در خانه مردى که اسمش چهارشنبه بود، ماندیم. همه اسامى هفته در این ده زندگى مى کردند: آدینه، شنبه، دوشنبه و... تقریباً تمامى اهالى ده که در ده بودند و همراه گوسفندان به مراتع در ارتفاعات نرفته بودند، در کمتر از یک ساعت در خانه چهارشنبه جمع شدند تا ما را ببینند و از ما باز و باز سئوال کنند که کى هستیم؟ از کجا آمده ایم؟ براى چه آمدیم؟ مرد نداریم یا داریم؟ اگر داریم چرا مردمان نیامده؟ اگر داریم چند بچه داریم؟ پول دار هستیم یا نیستیم؟ جوراب پشمى مى خریم یا نمى خریم؟ بلد راه ما مرد ۳۶ ساله اى با نام «سر کار» بود. دو فرزند داشت و موقع حرکت، زنش به بدرقه ما آمد. ساعت ۶ صبح، وقتى که نور خورشید تازه نوک قله هاى برفى را روشن کرده بود با خرش به راه افتادیم. کوله هایمان را بار خر سفید او کرده بودیم و او پیش از حرکت به دست هر کدام مان یک چوب دست سفید و محکم داد. چهارشنبه و دو زن روستایى دیگر ما را تا بیرون ده و تا یک تکه زمین سبز که آنها در آنجا گندم مى کاشتند، بدرقه کردند. وقتى مى خواستند از ما جدا شوند، یکى از زن ها که مدام صمغ طبیعى سیاه رنگى مى جوید، به ما گفت: گفتید که سال دیگر که آمدید به خانه من مى آییدها! یادتان نرود. من منتظرم. خانه من. خانه صفورا! بعد همگى در جاده باریک و مالرویى که ما آن را طى مى کردیم، ایستادند. دو دست شان را جلوى شکم به هم گره زدند و گفتند: راه سپید... راه سپید... راه سپید....

شاید حقیقتاً «راه سپید» گفتن هاى آنها بود که باعث شد من در تمام طول این راه دراز، به هیچ مشکلى برنخورم. گویى حقیقتاً در راهى سپید گام مى گذاشتم که همه مردم سر راه آن، سفیدجامه بودند و همه رویدادها منشایى نورانى داشتند!

راه سپید پامیر، زیبا بود. سخت بود. رنگارنگ بود. هر کوهستان، به رنگى؛ قهوه اى، خاکى، سرخ، آبى، نقره اى، سبز و ... «سرکار» قوى بود و طرز گام برداشتنش دقیقاً شبیه به گام هاى کسى که «تایى چى» مى داند. موزون. هماهنگ و پر قدرت. وقتى پشت سرش راه مى رفتى و به پاهایش نگاه مى کردى، احساس مى کردى که مى توانى با حرکات موزون آن، تمرکز بگیرى. با تمام اینها من به شدت مریض بودم و با پررویى با آنها پیش مى رفتم، گاهى همراه آنها و گاهى عقب افتاده از آنها. هنوز دل درد شدیدى داشتم و به خاطر ضعف و فشار هوا، عرق مى کردم. ربکا ورزشکار و مقاوم بود و گاهى از خود سرکار هم جلو مى افتاد و بى آنکه به عقب برگردد، مى رفت و مى رفت. مى گفت: «راه رفتن براى من یک نوع مدیتیشن است. بعد از مدتى حرکت، دیگر پاهایم را احساس نمى کنم». اما «سرکار» مهربان، با احساس مسئولیتى خاص، مدام نگران من بود. هیچ چیز به من نمى گفت اما وقتى فاصله ما زیاد مى شد، بعد از دقایقى او را مى دیدم که روى دو پا نشسته یا ایستاده و با چشم هاى نگرانش منتظر من است. گاهى مى گفت: «مى خواهى بایستیم؟ نان بخور. غذا کم خور هستى شما. براى همین مریضى.» راست مى گفت. در تمام پنج روزى که در ارتفاعات بودیم، به خاطر ناخوشى و فشار هوا هم آب کم مى خوردم و هم غذا. ادبیات قشنگى داشت، سرکار. مثلاً یک روز صبح زود حدود ساعت ۵ که مى خواست ما را از خواب بیدار کند، کنار چادر ما آمد و با صداى بلند گفت: بلند شوید، دخترکان خوش رو... خورشید بیدار شده... یا مى گفت: دخترکان شجاع، پیش رو! یعنى به پیش برویم. او روى زمین مى خوابید. بدون چادر و با کاپشنى نازک. شب ها همان دو پتویى را که روى خرش مى انداخت، پهن مى کرد روى زمین. یکى را زیرش مى انداخت و یکى دیگر را رویش. شب هاى پامیر سرد است. حتى در ماه مرداد که ما در آنجا بودم. کیسه خواب من به قدر کافى گرم بود و من به اصرار زیاد کاپشنم را شب ها به او مى دادم. روزانه میانگین ده ساعت راه مى رفتیم و او تنظیم مى کرد که باید چند ساعت راه برویم تا برسیم به فلان ییلاق نشین یا آن یک دره که در آن آب گوارا هست. مى دانست که در کدام دره خرمگس هاى گزنده اى هست و باید به شتاب گذشت. مى دانست که کجا تک درختکى هست و مى توانیم لحظه اى زیر سایه آن استراحت کنیم و نان و چاى بخوریم یا از آن شکلات هاى مغذى که مادر ربکا از آمریکا برایمان فرستاده بود. دوربینم را مى گرفت تا بتوانم از رودخانه پر آب و پر سرعتى عبور کنم که وقتى از آن سو بیرون مى آمدم، پاهایم از شدت سرما، کبود مى شد. آتش درست مى کرد و مى دانست که آتش در ارتفاعات بالا به خاطر فشار هوا نه حرارت دارد و نه مى توان با آن چیزى پخت. کوه ها را مى شناخت و مى گفت: اگر شکارچى باشى و از این راه بروى، حتماً گوسفند مارکوپولو را پیدا مى کنى. گوسفند مارکوپولو مثل یک روح، مثل یک سایه گسترده شده بود در سراسر کوه هاى پامیر. گوسفند مارکوپولو نبود و اما نامش بر دهان یک یک ییلاق نشینان بود. مردم مثل حیوانى افسانه اى از آن حرف مى زدند. یکى مى گفت چندوقت پیش یکى از آنها را دیده. دیگرى مى گفت که سال ها است دیگر کسى آن را ندیده. آن یک مى گفت: اگر پیدا شود حتماً صدکیلو گوشت دارد...گوسفند مارکوپولو، یک کل یا بز وحشى بزرگ جثه است که چون اولین بار مارکوپولو از آن در سفرنامه اش حرف زده، اروپایى ها فکر مى کنند که حتماً او هم براى اولین بار آن را خلق کرده و اسمش را گذاشته اند: گوسفند مارکوپولو! حیوانى که حالا فقط شکارچى هاى خیلى بزرگ، شکارچى هاى تبرک شده مى توانند آن را ببینند و شکار کنند و از نظر شکارچى ها حتماً گوسفند مارکوپولو مى داند که چقدر گوشتش به درد بچه هاى گرسنه و زن هاى حامله پامیرى مى خورد...

یک روز صبح که با صداى: دخترکان خوش رو بیدار شوید «سرکار» از خواب بلند شدیم، دیدیم که صداى خش خش مى آید. زیپ چادر را باز کردیم و دیدیم که روى همه چیز، از چادر ما تا رختخواب نازک سرکار و سراسر مرتع را قشر ضخیمى از یخ پوشانده. تمام چشم انداز سفید- نقره اى شده بود و نور خورشید تازه بالاترین نقطه قله روبه رو را طلایى کرده بود. مجبور شدیم که منتظر بمانیم تا آفتاب به چادر و کوله پشتى هایمان برسد تا یخ ها آب شود و ما بتوانیم به راهمان ادامه دهیم. شب پیش، ماه کامل بود و ما در ارتفاع ۵ هزار مترى در دره وسیعى قرار داشتیم که از هر طرف کوه هاى سر به فلک کشیده احاطه مان کرده بودند. منظره آن شب فراموش نشدنى بود: ماه کامل، دره سبز وسیع، کوه هاى برفى بلند، «یک» هاى عظیم الجثه که در گوشه و کنار ما راه مى رفتند و نشخوار مى کردند و اسب ها... اسب هاى کشیده قامت و زیبا که با یال هاى بلندشان تا صبح سر در چادر ما مى کردند، خرناس مى کشیدند و ناگهان به تاخت مى دویدند و صداى گام هاى محکم و وحشى شان، سراسر دره را پر مى کرد. شب براى ییلاق نشینان پامیرى این طور مى گذرد: با صداى تاخت اسب ها و ماغ بوفالوهایى به نام «یک» و ماه که از آن بالا همه چیز را در این پایین تبرک مى کند...

تمام شدن راه سپید و خاطره نجیبانه «سرکار» و «دخترکان خوش رو» ى او و سکوت هاى طولانى عمیق و گام هاى موزون او که راه سپید سخت را هر روز و هر روز مى رفت و مى رفت، تمام نشد. او به ما گفته بود: عکس ها را برایم بفرستید. روى پاکت بنویسید: تاجیکستان. روشان. روستاى در بره. برسد به دست سرکار. در همه دربره، فقط من «سرکار» هستم. سفر تمام شد و راه سپید هنوز پیش روى من است و من هنوز عکس هاى او را نفرستاده ام...

تاریخ انتشار در روزنامه شرق: 10-آذر-1384