X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1389

از ایران تا هند-۸

قرقیزستان، سرزمین مخمل سبز

تمام شد راه سپید تاجیکستان و ما از جاده اى نه سپید و نه هموار که سیل تکه هاى بزرگى از آن را کنده و برده بود با یک کاروان کامیون یا به قول خودشان «truck» وارد کشور سوم شدیم؛ قرقیزستان. چهار روز در شهر «مرغاب» در تاجیکستان که ۵۰۰ کیلومتر تا مرز قرقیزستان فاصله داشت، منتظر ماندیم. در این شهر کوچک خیلى فقیر که نیمى از آن را قرقیزها تشکیل مى دادند و نیمى دیگر را تاجیک، چهار روز مهمان پشه هاى گزنده وحشتناکى بودیم که آه از دمار همه توریست ها درآورده بود. توریست ها تا به همدیگر مى رسیدند از پشه هاى مرغاب مى پرسیدند. صورت و بدن بعضى از آنها واقعاً خنده دار شده بود. آنقدر که پشه  گزیده بودشان. آخر شهر «مرغاب» در کنار یک تالاب بزرگ واقع است. در مهمانخانه ما که یک خانه قرقیزى دو سه اتاقه بود با جوانى بلژیکى آشنا شدیم که او هم عازم قرقیزستان بود. در بلژیک استاد دانشگاه بود و هر از گاهى براى سازمان ملل هم کار مى کرد. او سه زبان آلمانى، انگلیسى و روسى را به خوبى حرف مى زد. به ما گفت که بارها این مسیر را آمده است چون همسرش قرقیزى است. بعد عکس همسر قرقیزى و پسر یک ساله اش را به ما نشان داد. براى من و ربکا جالب بود. بعد از او باز هم غربى هایى را دیدم که همسران شرقى انتخاب کرده بودند. در جنوب هند با مردى ایتالیایى آشنا شدم که همسرى هندى داشت و با دو فرزندشان در جنوب هند، در شهر عجیب «آورویل» زندگى مى کردند. به نظرم یک نوع آگاهى در این انتخاب ها وجود دارد. شاید آگاهى در اینکه با همسران شرقى مى توان زندگى تلطیف شده تر و امن ترى داشت. شاید. سوار بر کامیونى که راننده و شاگرد آن ازبک بودند، مسیر ۵۰۰ کیلومترى را از یک صبح تا شب طى کردیم. کاروان ما چهار کامیون بزرگ خالى بودند که مى رفتند تا نزدیک شهر «اوش» در قرقیزستان و از آنجا مى رفتند به چین تا محموله بار کنند و برگردند به تاجیکستان. آنها از هر کدام ما ۱۰ دلار گرفتند. به خاطر اینکه در این مسیر هیچ ماشینى رفت و آمد نمى کند توریست ها یا کسانى که به هر دلیل مجبورند از این مسیر بگذرند چاره اى ندارند جز اینکه با کامیون ها همسفر شوند. در یک کامیون من و ربکا بودیم. در یک کامیون دیگر دو جوان تاجیک و در کامیونى دیگر هم یک زن که بعداً معلوم شد مامور مرزى است. اداره مرزى بین دو کشور، ساده و خنده دار بود. در کتاب راهنماى ما نوشته بود که حتى ممکن است در بعضى روزها هیچ مامورى در اداره گمرک نباشد و شما مى توانید بدون مهر خروج، خارج شوید! اداره مرزى در نوک کوهى است که کامیون ها با هن و هن خودشان را به آن رساندند. اداره مرزى دو کانکس است که به هم وصل شده اند. وقتى وارد شدیم تعدادى مرد و یکى دو زن مامور با لباس هاى فرم داشتند تند و تند نان و هندوانه و سودا مى خوردند. مى خندیدند و عاروق مى زدند. بعدازظهر بود. به ما هم تعارف کردند. بعد هندوانه هایشان را کنار گذاشتند و دفترهایشان را درآوردند و با مهربانى و سرعت مهر خروج را زدند. یکى از آنها که میانسال بود وقتى فهمید من ایرانى هستم گفت: تو ایرانى هستى. همزبان ما. با تاجیک ها ازدواج نمى کنى؟

از این قصه تکرارى خسته شده بودم. گفتم: توى (شوهر) کرده ام.

بعد پرسید: تاجیکستان چطور بود؟

به روش خودشان، شستم را بلند کردم و گفتم: زور! زور! گویا این آخرین بارى بود که در زندگى ام به کسى گفتم: زور! و این واژه برایش مفهوم خوشایندى داشت.

۳۰۰-۲۰۰مترى پیاده رفتیم. وارد خاک قرقیزستان شدیم. همیشه ورود به یک کشور تازه از مرز زمینى، حال و هواى خاصى دارد. مرزهاى سیاسى، مرزهاى فرهنگى ایجاد مى کند و مرزهاى فرهنگى، مرزهاى انسانى. با این حال من در این سفر فهمیدم که انسان و فرهنگ فراتر از مرز سیاسى عمل مى کنند. مى دیدم کسانى که در نخستین شهرها یا نزدیکترین شهرها به مرز زندگى مى کنند، داراى فرهنگ و آداب بسیار نزدیکى با آن سوى مرز هستند. مردمى که مثلاً در داخل کشور قرقیزستان به سر مى برند اما همجوار مرز تاجیکستان هستند، خیلى بیشتر شبیه تاجیک ها هستند تا قرقیزهاى آن سوتر. دیگر داشت تاریک مى شد که بعد از اداره مرزى قرقیزستان، رسیدیم به یک پست بازرسى بین راهى. سه مرد در یک کانکس بودند. چهره قرقیزى ها کاملاً با تاجیک ها متفاوت است. چهره اى مغولى یا ترکى دارند. درشت اندامند با چشم هاى مورب و پلک هاى پف آلود. دو جوان تاجیک که در کامیون دیگرى بودند و در طول سفر با یکدیگر آشنا شده بودیم، نزد ما آمدند و گفتند که کامیون ها تا خود شهر اوش نمى روند و از اینجا مى روند به سمت مرز چین. یک راننده اینجا هست که مى گوید اگر ما بخواهیم ما را تا اوش مى برد.

قبول کردیم. از راننده کامیون ها خداحافظى کردیم و کنار کانکس پیاده شدیم. موقع دور شدن کامیون ها، راننده ها براى ما دست تکان مى دادند و به زبان ازبک چیزى گفتند که ما نفهمیدیم. در طول راه با راننده کامیون هاى زیادى همسفر شدم. در قرقیزستان و چین، زبان فارسى و حتى انگلیسى دیگر کاربردى نداشت و ما مجبور بودیم از آن پس از زبان بین المللى «علم و اشاره» استفاده کنیم که خیلى بامزه بود و ما و مخاطبان ما را هم به خطا مى انداخت و هم به خنده. با سر و صورت و دست و پا و چشم و ابرو با یکدیگر حرف مى زدیم و جالب اینکه اغلب هم زبان همدیگر را مى فهمیدیم. مى گویند خداوند در یکى از هفت روز خلقت به هر آدم، به هر قوم چیزى داد. اگر این طور باشد سهم ملت تاجیک از خداوند، قلبى بزرگ با زمین هاى کم بود و سهم ملت قرقیز زمین هاى سبز بزرگ و گوسفندان کم. به نظر تقسیم ناعادلانه اى مى رسد. پامیرى ها زمین ندارند که گوسفندانشان را بچرانند و قرقیزها گوسفند ندارند تا در چراگاه هاى سبز، واقعاً سبز و وسیعشان بچرند. قرقیزها چیز دیگرى هم دارند که گویا در جهان بى همتا است. اسب هاى وحشى. گله اسب هاى وحشى و نیمه وحشى که در حاشیه جاده پا به پاى ماشین مى دویدند یا در فاصله اى دورتر در بستر سبز چمن تاخت و تاز مى کردند، منظره بى نظیرى بود. بى نظیر و فراموش نشدنى. قرار بود که راننده تاکسى برود و زود برگردد و ما را به اوش برساند. اما انتظار ما از نیم ساعت رسید به ۴ ساعت. شب بود و تمام آن ۴ ساعت را در کانکس بازرسى با پلیس ها بودیم. براى ما سفره شام انداختند. غذاى آنها نان بود و هندوانه و روغن محلى. ما هم تن ماهى شیلان خودمان را داشتیم و با آنها هم غذا شدیم. پلیس هاى قرقیز مهربان به ما گفتند که عکس بگیریم. گرفتیم. بعد از ایران پرسیدند. از آمریکا. از اینکه دولت ایران و آمریکا با هم دشمن هستند اما من و ربکا دوست! از خودشان گفتند و زن و بچه هایشان. از اسب هاى وحشى گفتند و اینکه وقتى در روستاها پسرى عاشق دخترى مى شود، شبانه با اسب به خانه دختر مى رود و او را مى دزدد. از هندوانه هایشان گفتند که مثل عسل شیرین است و از مرتع که در ۵ ماه از سال فوق العاده زیبا است. از بهار تا اواسط تابستان. و آنقدر حرف زدیم و راننده تاکسى نیامد که همه خوابمان گرفت. بیرون باران مى آمد. دیگر داشتیم کیسه خواب هایمان را درمى آوردیم تا در گوشه کانکس بخوابیم که صداى بوق ماشین آمد. ما و دو جوان تاجیک که خیلى مودب و مهربان بودند و براى کار به اوش مى رفتند، سوار تاکسى شدیم و از پلیس هاى مهمان نواز خداحافظى کردیم. آنها از ما پرسیدند که آیا ما از همان مرز به تاجیکستان برمى گردیم و آیا ممکن است که روزى روزگارى در یک گوشه جهان باز هم همدیگر را ببینیم؟ هیچ کس هیچ چیز از آینده نمى دانست. آنها زیر باران ایستادند و براى ما که با تاکسى از آنها دور مى شدیم، دست تکان دادند. در آن تاریکى، زیر نور تنها لامپ و باران که مثل نخ مى بارید.

• اوش

سه روز در اوش ماندیم. شهر قدیمى و زیبا که یک اثر تاریخى قدیمى داشت. یک مکان تاریخى مقدس که تونلى در درون آن بود و مردم اعتقاد داشتند که اگر زنان نازا از این تونل سر بخورند و به آخر آن برسند، حتماً باردار مى شوند. ساعت ۳ صبح رسیدیم به اوش. مى خواستیم به مسافرخانه مخصوص توریست ها که آدرسش را داشتیم برویم اما دو همسفر تاجیک اصرار کردند که شب را در خانه خواهر آنها که فارسى را خوب حرف مى زند، بمانیم. قبول کردیم چون نمى دانستیم که ساعت ۳ صبح مسافرخانه اى که مى خواهیم برویم در را به روى ما باز مى کند یا نه. اسم خواهر مرد تاجیک، زیبا بود. با همسر و دختر کوچکش زندگى مى کرد. تحصیلکرده بود و اهل رمان خوانى. از او خوشم آمد. ساده و مهربان و باشعور بود. گفت که تاجیک ها در قرقیزستان اجازه کار دولتى ندارند. چون بى کارى زیاد است و قرقیزها مى گویند که باید اول همه قرقیزها به سر کار بروند و بعد نوبت به تاجیک ها و ازبک ها مى رسد. گفت که در قرقیزستان سه قوم زندگى مى کنند: قرقیزها، ازبک ها که خیلى کثیف هستند و تاجیک ها. تا نزدیک صبح از رمان هاى روسى داستایوفسکى و تولستوى و چخوف با هم حرف زدیم و او رمان هاى بزرگ جهان را که به زبان روسى ترجمه شده بود و خوانده بود، مى آورد و به من نشان مى داد.

همسر او مرد جوانى بود که همه دندان هایش از طلا بود. صبح از او پرسیدم که چرا همه دندان هایتان از طلا است؟ زیبا و شوهرش خندیدند. زیبا با لهجه زیباى تاجیکى اش گفت که چون شوهرش دهاتى است! و شوهرش گفت براى اینکه دندان طلا در قرقیزستان و تاجیکستان ارزان تر از دندان سفید است. همه دندان هاى او حدود ۶۰۰ دلار مى ارزید! این پول خیلى زیادى است براى تاجیک ها که میانگین درآمدشان ۲۰ دلار در ماه و قرقیزها که میانگین درآمدشان ۵۰ دلار در ماه است. بعداً از جایى دیگر شنیدم که در کشورهاى کمونیستى چون کسى حق پس انداز کردن پول نداشت، مردم به این ترفند، پس انداز مى کردند و این رسم تا به امروز در دهان مردم به یادگار مانده! از شوهر زیبا پرسیدیم که وقتى کسى مى میرد، دندان هاى طلایش را هم با او دفن مى کنند؟ باز خندید و گفت: بیشتر مردم موقع مرگ، دندان هاى طلایشان را مى دهند به وارثان. طلا و پول در قرقیزستان و تاجیکستان خیلى کم است. پدر اوش هم «منتو» بود. غذایى که اولین بار آن را در افغانستان خوردم تا قرقیزستان هم طرفدار داشت. مردم اغلب به سبک اروپایى ها لباس مى پوشیدند و از بعد از ظهر در رستوران ها و بارها بودند تا آخر شب. اوش هم از آن شهرهایى است که شب هایش هم زنده است. البته نه شبیه هند و افغانستان و پاکستان. شب هاى اوش، نورانى است و مردم در کافه ها آواز مى خوانند و موسیقى فارسى گوش مى دهند. بازار تره بار باز است و درست مثل اینکه وسط روز باشد مردم در کوچه و خیابان با یکدیگر مى ایستند و گپ مى زنند و مى خندند.

تاریخ انتشار در روزنامه شرق: 24-آذر-1384